1 - آدمى و پرى ، وابستهى وجود عشق هستند . تو نيز ارادت و محبتى از خود نشان بده تا به سعادت و نيكبختى برسى . [ ارادتى بنما ، يعنى عشق بورز . بكوش تا از عشق بهرهمند باشى ! ]
2 - اى سرور ! بكوش تا از عشق بىبهره نباشى ؛ زيرا كسى بندهاى را با وجود عيب بىهنرى نمىخرد . [ يعنى بىهنرى ( نداشتن فضيلت ) براى همه ، حتى بندهاى كه خريدوفروش مىشود ، عيب بزرگى است . ]
3 - شراب صبوحى و خواب شيرين صبحدم تا كى و تا چند ؟ بكوش تا در نيمههاى شب و در دل سحرگاهان به توبه و گريه بپردازى .
4 - اى شهسوار شيرين كار ، تو چه لعبتى هستى كه پيوسته در برابر چشم من اما در عين حال از نظرم غايب هستى ! [ شهسوار ، يعنى سواركار ماهر ، لعبت ، يعنى عروسك يا آدمك خيمهشببازى ، كه لحظهاى در برابر چشم بينندگان ظاهر و بلافاصله غايب مىشود و در اينجا استعاره از معشوق نغزرفتار است . مقصود از « در برابر چشم بودن » ، اين است كه خيال تو پيوسته در نظر من جلوه مىكند اما خودت ، دور از چشم منى . ]
5 - هزار جان پاك از اين رشك و حسد سوختند كه تو هر صبح و شب ، مانند شمع ، روشنگر مجلس ديگرى هستى .
6 - چه كسى پيام مرا به درگاه آصف دوران مىبرد كه : اى خواجه ، اين دو مصراع شعر را به زبان درى از من بياموز :
7 - بيا ، كه اوضاع دنيا را - آن گونه كه من ديدهام - اگر بيازمايى ، هرگز غم و غصه نمىخورى ؛ بلكه پيوسته شراب مىنوشى و شادى مىكنى . [ يعنى اگر اوضاع جهان را به دقت بنگرى ، آن گونه كه من مىنگرم ، پى مىبرى كه بهترين راه ، نوشيدن شراب و رهايى از غمهاست . ]
8 - تاج بزرگى و پادشاهى بر سر تو كه صاحب حسن و جمالى برقرار باد ؛ زيرا كه نيكبختى از تو آراسته مىشود و تو سزاوار پادشاهى و سرور عزيز هستى . [ يعنى مقام سرورى و زيبايى تو ، هرگز كاستى نپذيرد كه شايستهى شاهى و سرورى هستى . كلاه سرورى ، تشبيه است و در واژهء حسن آرايهى تشخيص وجود دارد . سرورى را مانند تاجى و حسن را مانند كسى مىبيند كه اين تاج بر سر اوست . تاج سر بودن در مصراع دوم كنايه از عزيز و گرانقدر بودن است . ]
9 - باد صبا ، بوى گيسوى تو را مانند بوى غاليه در همه جا مىپراكند و گل سرخ با بوى رخ زيبا و لطيف تو ، جلوهگرى مىكند . [ يعنى : خوشبويى باد صبا از زلف تو و جلوهگرى گل از اثر روى توست . ]
10 - تو كه شايستگى نگاه كردن به جمال يار را ندارى ، در جست و جوى وصال او مباش ؛ زيرا كه جام جهاننما ، بدون برخوردارى از بينش ، سودى نمىبخشد . [ و رازى و غيبى را آشكار نمىكند ! به
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 667
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٦٦٧