451 - غبار فقر و قناعت
خوش كرد ياورى فلكت روزِ داورى * تا شكر چون كنىّ و چه شكرانه آورى
آنكس كه اوفتاد ، خدايش گرفت دست * گو بر تو باد تا غمِ افتادگان خورى
در كوىِ عشق ، شوكت شاهى نمىخرند * اقرارِ بندگى كن و اظهارِ چاكرى
ساقى به مژدگانىِ عيش از درم درآى * تا يكدم از دلم غم دنيا به در برى
در شاهراهِ جاه و بزرگى خطر بسىست * آن بِهْ كز اين گريوه سبكبار بگذرى
سلطان و فكرِ لشكر و سوداىِ تاج و گنج * درويش و امنِ خاطر و كُنج قلندرى
يك حرفِ صوفيانه بگويم اجازت است * اى نورِ ديده صلح بِهْ از جنگ و داورى
نيل مراد بر حسب فكر و همّت است * از شاه نذرِ خير و ز توفيق ياورى
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوى * كاين خاك بهتر از عملِ كيمياگرى
1 - روزگار در روز جنگ ، به خوبى ياريت كرد . تا ببينم تو در برابر آن چه مىكنى و به عنوان شكرانه چه مىآورى ؟
2 - به كسى كه افتاد و خداوند دست او را گرفت ( يعنى يارىاش كرد و نجاتش داد ) بگو : وظيفهى تو نيز آن است كه غمخوار افتادگان و درماندگان باشى . [ افتادن ، در مفهوم كنايى يعنى شكست خوردن و آسيب ديدن . ]
3 - شوكت شاهى در كوى عشق خريدارى ندارد . بكوش تا بندگى و چاكرى خود را در اين درگاه اظهار و اعلام كنى .
4 - اى ساقى ، با مژدهى فرا رسيدن دورهى عيش و شادمانى به خانهام بيا تا غم دنيا را از دلم بزدايى !
5 - در شاهراه شكوه و بزرگى ، خطر بسيار است . پس بهتر آن است كه از اين راه دشوار ، سبكبار گذر كنى .
6 - پادشاه در فكر سپاه و آرزوى تاج و گنج است و درويش در كنج قلندرخانه از خاطرى آسوده برخوردار است . [ قلندرى را مىتوان به معناى درويشى و قلندر بودن نيز گرفت . در آن صورت ، مفهوم مصراع دوم اين خواهد بود كه درويش در كنج درويشى و قلندرى خود ، آسوده خاطر است . يعنى ، درويشى ، بر خلاف پادشاهى موجب آسودگى خاطر است . ]