چون به هنگام وفا هيچ ثباتيت نبود * مىكنم شكر كه بر جور دوامى دارى !
نام نيك ار طلبد از تو غريبى چه شود * تويى امروز در اين شهر كه نامى دارى
بس دعاىِ سحرت مونس جان خواهد بود * تو كه چون حافظ شبخيز غلامى دارى
1 - اى آن كه در كوى خرابات مقام و منزلتى دارى ، اگر به جام شراب دسترس داشته باشى ، جمشيد شاه روزگار خود هستى . [ با اشاره به جام جمشيد - پادشاه معروف اسطورهاى شاهنامه - و جام جهانبين او ، مىگويد : جام شراب ، همان جام جم است . بنابراين اگر از جام شراب برخوردار هستى ، مقام جم را دارى ! ]
2 - اى كسى كه شب و روز را با گيسو و روى يار مىگذرانى ، پيوسته از فرصت برخوردار باشى ؛ عجب صبح و شب خوبى دارى !
3 - اى باد صبا ، اگر از يار سفر كرده پيامى دارى ( آن را بازگو كن ) ؛ عاشقان دلسوختهى يار بر سر راه ايستاده و منتظرند .
4 - خال سرسبز تو ، دانهى خوش و نغزى براى عيش و شادمانى است . اما تو در كنار آن ، چه دامى گستردهاى ! [ چهرهى يار را به سبب لطافت به چمنى مانند كرده و خال او را به دانهى دلفريبى در اين چمن ، و زلف او را كه بر كنار چهره افكنده شده مانند دامى شگفتانگيز كه دلها را شكار مىكند . ]
5 - از لب خندان جام بوى جان و زندگى مىشنوم ! اى خواجه تو نيز - اگر حس بويايى دارى - اين بوى دلپذير را بشنو . [ دهانهى جام را به لبى خندان مانند كرده و براى شراب درون آن خاصيت جانبخشى در نظر گرفته است . مقصود آن است كه شراب بوى زندگى و زندهدلى مىدهد . شنيدن بو - كه در گفتار روزمره هم كاربرد دارد - نوعى حسآميزى است . يعنى حالتى را كه با حس بويايى دريافت مىشود به حس شنوايى نسبت داده است . ]
6 - چون هنگام وفادارى ، هرگز پايدار نبودى ، خدا را شكر مىكنم كه لااقل در جور و ستم خود پايدار هستى ! [ گلهاى است دلنشين در قالب طنز از دلبر ! مىگويد : هر چه در وفادارى ناپايدار بودى ، در جور و ستم ، آن ناپايدارى را جبران كردى ! ]
7 - اگر غريبى از تو - كه در اين شهر نام و آوازهاى دارى - توقع نيك نامى داشته باشد ( و تو در حق او نيكى كنى ) چه مىشود ؟ [ در واقع نوعى حسن طلب است . مىگويد : امروزه ، تويى كه در اين شهر صاحب نام و آوازهاى و من غريبى كه انتظار دارم با نيكى در حق من ، نيك نامى خود را اثبات كنى . ]
8 - تو كه مانند حافظ غلام و بندهى سحرخيزى دارى ؛ دعاهاى سحرگاهى بسيارى مونس و همدم جان تو خواهد شد .