9 - اگر يك لحظه ديدار دوست برايت ممكن شود ، شاد باش ؛ زيرا در اين صورت به همهى آرزوهايى كه دارى ، دست يافتهاى ! [ يعنى ديدار دوست نهايت آرزوى توست . ]
10 - اى حافظ ، چون از گلستان جمال يار دامن دامن گل مىچينى ، از ناله و فرياد نگهبانان و رقيبان غمى به دل راه مده . [ مقصود از باغ - با توجه به مفهوم بيت پيش - ديدار جمال يار است و باغبان ، استعاره از نگهبان و رقيب معشوق . مىگويد : تو كه به ديدار يار رسيدهاى و گل وصل مىچينى ، از نالهى نگهبان غمگين مباش . ]
446 - گوهر اسرار حسن
صبا تو نَكهتِ آن زلف مشكبو دارى * به يادگار بمانى كه بوىِ او دارى
دلم كه گوهرِ اسرارِ حسن و عشق در اوست * توان به دست تو دادن گَرَش نكو دارى
در آن شمايلِ مطبوع هيچ نتوان گفت * جز اين قدر كه رقيبانِ تندخو دارى
نواىِ بلبلت اى گل كجا پسند افتد * كه گوش و هوش به مرغانِ هرزهگو دارى
به جرعهء تو سرم مست گشت نوشت باد * خود از كدام خُم است اين كه در سبو دارى
به سركشىّ خود اى سروِ جويبار مناز * كه گر به دو رسى از شرم سر فرودارى
دم از ممالكِ خوبى چو آفتاب زدن * تو را رسد كه غلامان ماهرو دارى
قباىِ حسنفروشى تو را برازد و بس * كه همچو گل همه آيينِ رنگ و بو دارى
ز كُنج صومعه حافظ مجوى گوهرِ عشق * قدم برون نِهْ اگر ميل جستوجو دارى
1 - اى باد صبا تو بوى خوش آن گيسوى مشكبو را با خوددارى . اميدوارم تو كه بوى او را با خوددارى ، به يادگار هميشه ماندگار باشى ؛ [ هميشه بمانى ، يعنى هميشه وزان باشى . ]
2 - دلم را كه گوهر زيبايى و عشق در آن نهفته است ، مىتوان به دست تو داد به شرط آن كه از آن خوب مراقبت كنى . . . [ دل خود را به يك گنجينه و زيبايى و عشق را ، به گوهرى نهفته در آن مانند كرده است . ]
3 - در آن چهرهى دلپذير ، هيچ ايرادى نمىتوان يافت ، جز آن كه نگهبانان تو بسيار تندخويند [ و به عاشقان اجازه نمىدهند كه به جمال تو بنگرند ! ]