1 - تو كه به گردن ما حق دوستى و همنشينى ديرينه دارى ، بيا و با ما كينهورزى مكن .
2 - نصيحت مرا گوش كن ؛ زيرا پند من مرواريدى است كه از گوهرى كه در گنجينه دارى بسيار بهتر و ارزشمندتر است .
3 - اما تو كى به رندان توجه مىكنى و رخ مىنمايى در حالى كه آيينهاى مانند ماه و خورشيد دارى .
[ يعنى تو آن قدر زيبايى كه ماه و خورشيد آينهى جمال تواند . در اين صورت چگونه ممكن است كه به رندان رخ نشان دهى . يادآور اين بيت هم از خواجه است كه فرمود :
جلوهگاه رخ او ديدهى من تنها نيست * ماه و خورشيد هم اين آينه مىگردانند
بنابراين مفهوم بيت از جنبهى عرفانى اين است كه ماه و خورشيد با همهى عظمت و درخشندگى جلوهگاه جمال تواند ، در اين صورت وجود ما - دل ما - كى شايسته است كه جلوهگاه جمال تو باشد ؟ ]
4 - اى شيخ ، هش دار ! از رندان بدگويى مكن ؛ و گرنه با حكم و مشيّت الهى كينه ورزيدهاى ! [ يعنى ، اين كه تو شيخ و زاهدى و ما رند و عاشق ، حكم الهى است . بنابراين بد گفتن از ما ، در واقع مخالفت با حكم خداوند است ! ]
5 - مىدانى كه خرقهى پشمينه بر تن دارى ؛ آيا از آه آتشين من نمىترسى ؟ [ نمىترسى از اين كه آتش آه من خرقهى پشمينهى تو را بسوزاند ؟ با توجه به اين كه پشم زود آتش مىگيرد ، به شيخ هش دار مىدهد كه خرقهى پشمينهاش در « آتش » آه او خواهد سوخت ! ]
6 - اگر بازهم از شراب ديشبى دارى ، به خاطر خدا به فرياد ما مفلسان و بيچارگان خمارآلوده برس !
7 - اى حافظ ، به قرآنى كه در سينه دارى سوگند ، كه خوشتر از شعر تو چيزى نديدم . [ در سينه دارى ، يعنى از بر هستى . به حافظ قرآن بودن خواجه اشاره دارد . ]
448 - لب خندان قدح
اى كه در كوىِ خرابات مقامى دارى * جمِ وقتِ خودى ار دست به جامى دارى
اى كه با زلف و رخِ يار گذارى شب و روز * فرصتت باد كه خوش صبحى و شامى دارى
اى صبا ، سوختگان بر سرِ ره منتظرند * گر از آن يارِ سفر كرده پيامى دارى
خالِ سرسبزِ تو خوش دانهى عيشىست ولى * بر كنارِ چمنش وَه كه چه دامى دارى !
بوىِ جان از لبِ خندانِ قدح مىشنوم * بشنو اى خواجه اگر زان كه مشامى دارى