تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 657

مساهمون:

ص٦٥٧
ميان ندارى و دارم عجب كه هر ساعت * ميانِ مجمع خوبان كنى ميان‌دارى !
بياض روىِ تو را نيست نقشِ درخور از آنك * سوادى از خطِ مشكين بر ارغوان دارى
بنوش مىْ كه سبك روحى و لطيف مدام * على الخصوص در آن دم كه سر گران دارى
مكن عتاب از اين بيش و جور بر دلِ ما * مكن هر آنچه توانى كه جاىِ آن دارى
به اختيارت اگر صدهزار تير جفاست * به قصدِ جانِ من خسته در كمان دارى
بكش جفاىِ رقيبان مدام و جورِ حسود * كه سهل باشد اگر يارِ مهربان دارى
به وصلِ دوست گرت دست مىدهد يك‌دم * برو كه هر چه مراد است در جهان دارى
چو گل به دامن از اين باغ مىبرى حافظ * چه غم ز ناله و فريادِ باغبان دارى ؟
1 - تو كه همه‌ى خواسته‌هايت در جهان برآورده شده ، از حال عاشقان ناتوان خود چه غمى به دل دارى ؟ 2 - از من جان و دل بخواه و جانم را بىدرنگ بگير ؛ زيرا كه حكم تو درباره‌ى عاشقان وارسته‌ات روان و جارى است . [ اختيار جان عاشقان در دست توست . ] 3 - تو - از بس نازك اندامى - گويى كمر ندارى ! و من در شگفتم كه با اين حال چگونه در مجمع زيبارويان ميان‌دار و سرور هستى ! [ بين ميان‌دارى اول و دوم ، رابطه‌ى جناس برقرار است . ميان‌دارى ، در مصراع دوم ، مانند ميان‌دارى به معنى فرماندهى و بزرگى و كارگردانى است . ] 4 - سپيدى روى زيباى تو به نقش و نگار نيازى ندارد ؛ زيرا كه با خط عذار بر چهره‌ى ارغوانىرنگت خط سياهى نقش كرده‌اى . 5 - شراب بنوش زيرا كه پيوسته شاد و سبك روح و لطيف هستى . مخصوصا زمانى كه سرمست و سرسنگين باشى . [ سرسنگينى ، حالت بىاعتنايى است . در حالت مستى نيز اين بىتوجهى وجود دارد . ضمن آن كه به مفهوم واقعى سنگينى سر و افتادن آن به گردن در حالت مستى هم نظر دارد . ] 6 - بيش از اين عتاب و خشم و جور بر دل ما روا مدار . ( جز ستم ) هر چه مىتوانى بكن كه شايستگى آن را دارى . [ مىگويد : تو استحقاق اين را دارى كه هر كارى انجام دهى . فقط جور و خشم بر ما روا مدار . ] 7 - اگر صدهزار تير جفا در اختيار توست ، همه را به قصد جان من در كمان نهاده‌اى ! 8 - اگر يار مهربانى دارى ، جفاى رقيبان و ستم حسودان را تحمل كن ؛ زيرا كه تحمل جور و جفاى آنان آسان است . [ يعنى تحمل جور معشوق دشوار است ؛ اما با وجود مهربانى او جفاى رقيبان و حسودان مهم نيست ! ]