2 - در هر حلقه از زلف سياه تو ( كه مانند كفر ، رهزن دل است ) آشوب و غوغايى برپاست و جادوى چشم تو ، در هر گوشه ، بيمارى را به خاك افكنده است .
3 - اى چشم مست يار ، مانند بخت من به خواب مرو كه از هر سو آه عاشق بيدارى در پى توست .
[ يعنى عاشقى كه از رنج عشق و جدايى بيدار است ، حسرت ديدار تو را دارد و آه مىكشد . ]
4 - سكهى جان من فداى خاك راه تو باد ؛ هر چند كه سكهى جان در نزد تو ارزشى ندارد . [ نقد جان ، تشبيه است . اما در نقد روان ، علاوه بر تشبيه ( مانند كردن روان ، يعنى جان به نقد ) ايهام ظريفى نيز هست . نقد روان ، در معنى دوم خود ، سكهى رايج در يك سرزمين است . ]
5 - اى دل ، از عشق خود به گيسوى زيبارويان لاف مزن ؛ زيرا هنگامى كه انديشه و رايت تيره شود ، لاف زدن ، گره از كار نمىگشايد .
6 - در راه عشق سر باختم اما كارم سامانى نيافت . دلم گرفت و تو هيچ به گرفتار عشق خود توجهى نكردى و غم او را نخوردى .
7 - به او گفتم : مانند نقطهى دايره ، به مركز حلقه و دايرهى عشق بيا . به خنده گفت : اى حافظ ، اين ديگر چه مكر و فريبى است ؟
444 - صلاى عشق
شهريست پرظريفان وز هر طرف نگارى * ياران صلاىِ عشق است گر مىكنيد كارى
چشم فلك نبيند زين طرفهتر جوانى * در دستِ كس نيفتد زين خوبتر نگارى
هرگز كه ديده باشد جسمى ز جان مركّب * بر دامنش مبادا زين خاكيان غبارى
چون من شكستهاى را از پيشِ خود چه رانى * كم غايتِ توقّع بوسيست يا كنارى
مىْ بىغش است درياب ، وقتى خوش است بشتاب * سالِ دگر كه دارد امّيد نوبهارى ؟
در بوستان حريفان مانند لاله و گُل * هريك گرفته جامى بر يادِ روىِ يارى
چون اين گره گشايم ، وين راز چون نمايم * دردىّ و سخت دردى ، كارىّ و صعب كارى !
هر تارِ موى حافظ در دستِ زلف شوخى * مشكل توان نشستن در اين چنين ديارى
1 - شهرى است پر از اهل ذوق و نكتهسنجان و از هر طرف دلبر زيبايى جلوهگر است . دوستان اگر مىخواهيد كارى كنيد ، اكنون زمان دعوت به عشق و عشقورزى است .