2 - چشم روزگار جوانى زيباتر و تازهروتر از اين نخواهد ديد و نگار و دلبرى زيباتر از اين به دست كسى نخواهد افتاد .
3 - هرگز كسى نديده كه جسمى از روح و جان تركيب يافته باشد . اميدوارم كه از وجود مردمان خاكى ، گردى بر دامن وجود او ننشيند ! [ نخست ذهن را با اين پرسش كه آيا ممكن است جسم ، از جان ساخته شده و تركيب يافته باشد ؟ براى شنيدن نكتهاى شگفت آماده مىكند و آن نكته اين است كه معشوق ما ، جسم نيست ، تمام وجود او روح و روان است . سپس آرزو مىكند كه مبادا از اين مردمان خاكى و خاكزى ، گردى بر وجود او بنشيند . گرد بر دامن نشستن كنايه از آزرده خاطر شدن است . ]
4 - عاشق ناتوان و دلشكستهاى مانند مرا ، چرا از پيش خود مىرانى ؟ در حالى كه نهايت توقع من ، بوسهاى و در آغوش گرفتنى بيشتر نيست .
5 - شراب ، ناب و صافى و زمان ، زمان خوشى و شادمانى است ؛ هر دو را درياب ! چه كسى به ديدن نوبهار در سال ديگر اميد دارد ؟ [ تا سال ديگر و فرا رسيدن نوبهارى ديگر ، از كجا معلوم چه كسى زنده خواهد بود ؟ ! ]
6 - حريفان و همراهان مىگسار ، هر كدام ، در بوستان به ياد روى دلبرى ، جامى مانند لاله و گل سرخ به دست گرفتهاند . [ جام شراب را به گل سرخ و گل لاله مانند كرده است هم به جهت شكل ظاهرى آنها كه به جام شراب مىمانند و هم رنگ گل و لاله كه هر دو سرخ و هم رنگ شراب هستند ! ]
7 - اين گره را چگونه باز و اين راز را آشكار كنم ؟ دردى سخت و كار بسيار دشوارى است . [ گره و راز ، موضوع بيت بعدى است . ]
8 - هر تار موى حافظ به دست گيسوى دلبرى شوخ و بىپروا افتاده و اسير شده است . در چنين شهر و ديارى مشكل مىتوان زندگى كرد و ماندگار شد ! [ پس اين گره را كه هر تار موى حافظ با زلف زيبارويان گرهخورده ، چگونه مىتوان گشود ؟ اين راز را چگونه مىتوان گفت كه زندگى در چنين شهرى ممكن نيست ؟ ! ]
445 - ميان مجمع خوبان
تو را كه هر چه مراد است در جهان دارى * چه غم ز حالِ ضعيفانِ ناتوان دارى
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان * كه حكم بر سر آزادگان روان دارى