3 - سرو ، اگر مانند گل سوسن آزاده ده زبان مىداشت ، اعتراف مىكرد كه بندهى قد و قامت اوست .
4 - حتى او را در خواب هم نمىبينم ، چه رسد به ديدارش ! اكنون كه ديدار ممكن نيست و هرگز حاصل نشده ، كاش خواب و خيالش مىبود !
5 - اگر دلم پايبند و گرفتار گيسوى او نمىشد ، كى مىتوانست در اين خاكدان تيره و تار آرام و قرار يابد ؟ [ خاكدان تيره ، استعاره از دنياى خاكى است . مىگويد : آنچه در اين دنياى خاكى - اين خاكدان تيره - به دل من آرام و قرار مىبخشد عشق او ، و بستگى به طرّهى گيسوى اوست . ]
6 - چهرهى او مانند خورشيد آسمان ، در تمام جهان بىنظير است ؛ اما افسوس كه در دلش ذرهاى مهر و محبت وجود ندارد و هيچ مهربان نيست !
7 - اى كاش مانند پرتوى از نور به خانهى من مىتابيد تا حكم و خواستهى او را بر دو چشم خود مىنهاديم . [ همچنان كه نور نيز در دو ديده جاى مىگيرد و آن دو را روشن مىكند . ]
8 - اگر حافظ ، همدم و همنواى پرندگان سحرى نمىبود ، نالهى او هرگز از پرده بيرون نمىافتاد .
[ مقصود آن است كه اگر شعر حافظ ، حاصل سحرخيزىهاى او نمىبود ، اين گونه شهرهى آفاق نمىشد . ]
443 - سحر چشم تو
چو سرو اگر بخرامى دمى به گلزارى * خورَد ز غيرتِ روىِ تو هر گلى خارى
ز كفرِ زلفِ تو هر حلقهاى و آشوبى * ز سِحْرِ چشم تو هر گوشهاى و بيمارى
مرو چو بختِ من اى چشمِ مستِ يار به خواب * كه در پى است ز هر سويَت آهِ بيدارى
نثارِ خاكِ رهت نقدِ جان من ، هر چند * كه نيست نقدِ روان را برِ تو مقدارى
دلا هميشه مزن لافِ زلفِ دلبندان * چو تيرهراى شوى كى گشايدت كارى
سرم برفت و زمانى به سر نرفت اين كار * دلم گرفت و نبودت غمِ گرفتارى
چو نقطه گفتمش اندر ميانِ دايره آى * به خنده گفت كه اى حافظ اين چه پرگارى
1 - اگر مانند سرو لحظهاى خرامان به گلستان بگذرى ، هر گلى از رشك خارى را بر تن خود احساس مىكند . [ يعنى گل - كه خود مظهر و نماد زيبايى است - با ديدن زيبايى تو ، از رشك و حسد به رنج مىافتد . ]