437 - از غصّه ، قصّهاى !
اى قصّهء بهشت ز كويت حكايتى * شرحِ جمال حور ز رويت روايتى
انفاسِ عيسى از لبِ لعلت لطيفهاى * آبخِضِر ز نوشِ لبانت كنايتى
هر پاره از دلِ من و از غُصّه ، قِصّهاى * هر سطرى از خصال تو وز رحمت آيتى
كى عطرساىِ مجلسِ روحانيان شدى * گل را اگر نه بوىِ تو كردى رعايتى ؟
در آرزوىِ خاكِ درِ يار سوختيم * ياد آور اى صبا كه نكردى حمايتى
اى دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت * صد مايه داشتىّ و نكردى كفايتى
بوىِ دلِ كبابِ من آفاق را گرفت * اين آتشِ درون بكند هم سرايتى
در آتش ار خيالِ رُخَش دست مىدهد * ساقى بيا كه نيست ز دوزخ شكايتى !
دانى مراد حافظ از اين درد و غصّه چيست ؟ * از تو كرشمهاى وز خسرو عنايتى !
1 - اى دلبرى كه قصهء بهشت ، حكايتى از كوى تو و شرح زيبايى حوران بهشتى ، روايتى از جمال روى توست ! [ يعنى : بهشت واقعى كوى تو و جمال راستين ، روى توست . ]
2 - نفسهاى معجزهگر عيسى ، نكتهاى از لب لعلگون تو و آب چشمهى زندگانى نشانه و كنايهاى از شيرينى لبهاى توست . [ مىگويد : نفس عيسى كه مردگان را زنده مىكرد و آبى كه خضر از آن نوشيد و زندگى جاودانه يافت ، اندكى از معجزهى لبهاى لعلگون و نوشين توست ! ]
3 - هر پارهى دل من ، قصهاى از غمها و غصهها و هر جزيى از خوى و خصال تو ، نشانهاى از رحمت و بخشش الهى است .
4 - اگر بوى تو ، حال گل را رعايت نمىكرد ، گل كى مىتوانست مجلس اهل دل را معطر كند ؟
[ يعنى : تو به گل ميدان و امكان دادى تا عطرسايى كند و گرنه با حضور تو ، گل عطر و بويى ندارد ! ]
5 - اى باد صبا ، در آرزوى دريافت گردى از خاك درگاه دوست سوختيم ! به ياد داشته باش كه تو به يارى ما نيامدى و از ما پشتيبانى نكردى !
6 - اى دل ، دانش و عمر را بيهوده تلف كردى . چه سرمايهى هنگفتى داشتى اما به شايستگى از آن بهره نبردى !
7 - بوى دل سوختهى من سراسر جهان را فرا گرفت . پس آتش درون من هم در ديگران اثر خواهد گذاشت و به آنان سرايت خواهد كرد .