تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 645

مساهمون:

ص٦٤٥
نقش عشق است . مقصود از آفرينش عشق ورزيدن است ؛ براى خواندن نقش مقصود بايد عاشق شد و عاشق بود ! ] 3 - آن دلبر زيبا ، ديشب در مجلس مغان ، چه سخن زيبايى به من گفت : اگر تو بت نمىپرستى با كافران چه كار دارى ؟ [ يعنى در محفل كافران چه مىكنى و چرا با آنان همنشين هستى ؟ ! با توجه به معناى صنم يعنى بت ، دلبر به شاعر مىگويد : تو كه مرا - صنم را - دوست مىدارى ، پس بت‌پرست هستى ؛ و گرنه در اين مجلس چه مىكنى ؟ ] 4 - اى شاه من ، به خاطر خدا رحمى كن كه زلفت دل ما را شكست ! آخر تا كى بايد يك سياه اين همه دراز دستى كند ؟ [ سياه ، استعاره از گيسوى يار است به سبب آن كه دل‌ها در حلقه‌ى آن گرفتارند و دراز دستى به بلندى زلف يار اشاره دارد . ] 5 - در حالى كه چشم تو به اشاره از راز و رمز مستى با ما سخن مىگويد ، چگونه مىتوان در گوشه‌ى سلامت پنهان شد و به زهد و تقوا پرداخت ؟ 6 - اين فتنه‌ها را - كه اكنون برخاسته - من آن روز ديده و پيش‌بينى كرده بودم . همان روزى كه تو از روى ناز و سركشى ، لحظه‌اى با ما نمىنشستى ! 7 - حافظ ، سرانجام عشق تو را به دست توفان خواهد سپرد ! گمان مىكنى كه مانند برق جهنده ، از كشاكش عشق رها شده‌اى ؟ [ يعنى اين تصور تو باطل است كه گمان مىكنى از كشاكش عشق رسته‌اى . سرانجام عشق تو را در معرض توفان حوادث قرار خواهد داد . ]

436 - در مِصطَبه‌ى عشق

آن غاليه خط ، گر سوىِ ما نامه نوشتى * گردون ، ورقِ هستىِ ما در ننوشتى
هر چند كه هجران ثمرِ وصل بر آرد * دهقانِ جهان كاش كه اين تخم نكشتى
آمرزشِ نقد است كسى را كه در اينجا * ياريست چو حورىّ و سرايى چو بهشتى
در مِصطبه‌ى عشق تَنعُّم نتوان كرد * چون بالش زر نيست بسازيم به خشتى !
مفروش به باغِ ارَم و نخوتِ شدّاد * يك شيشه مى و نوش لبىّ و لبِ كشتى
تا كى غم دنياىِ دنى اى دلِ دانا ؟ * حيف است ز خوبى كه شود عاشقِ زشتى
آلودگىِ خرقه خرابىّ جهان است * كو راهروى ، اهل دلى ، پاك سرشتى ؟
از دست چرا هِشت سرِ زلفِ تو حافظ ؟ * تقدير چنين بود ؛ چه كردى كه نهشتى ؟