1 - اگر آن دلبر كه خط عذارش مانند غاليه مشكين و خوشبوست ، براى ما نامهاى مىنوشت ، روزگار نامهى زندگى ما را در هم نمىپيچيد . [ ورق هستى ، تشبيه است . زندگى را به ورقى مانند كرده كه روزگار آن را در هم پيچيده است . ]
2 - اگر چه جدايى ، درختى است كه ميوهى آن وصال و ديدار است ، اما اى كاش دهقان روزگار ، چنين درختى را نمىكاشت . [ دهقان جهان ، استعاره از پروردگار هستى است . مىگويد : اى كاش خداوند ، جدايى را از ميان بر مىداشت . ]
3 - كسى كه در اين دنيا ، يارى زيبا و حوروش و خانهاى مانند بهشت دارد ، نقدا مورد آمرزش قرار گرفته است [ و ديگر نيازى به آمرزش آن دنيا - كه وعدهى نسيهاى است ! - ندارد . ]
4 - در جايگاه عشق نمىتوان از ناز و نعمت برخوردار بود . بنابراين ، اكنون كه بالش زربافت در اختيار نداريم به خشتى در زير سر مىسازيم . [ مرحله و وادى عشق ، مرحلهى تحمل رنجهاست نه برخوردارى از ناز و تنعم . پس ، با رنجهاى آن مىسازيم . ]
5 - يك شيشه شراب و با يار نوشينلبى در كنار كشتزارى نشستن را با باغ ارم و غرور و تكبّر شداد معاوضه مكن ! [ باغ ارم يا بهشت شداد ، كه به نام باغهاى معلّق بابل نيز شهرت دارد و در قرآن نيز به آن اشارهاى شده ، باغ بسيار زيبا و سرسبزى بوده كه به دستور شداد از پادشاهان افسانهاى قوم عاد ساخته شده و وى ادعا كرده كه اين باغ ، از باغ بهشت برتر است . چون شداد مظهر تكبّر و غرور نيز بوده ، ناگزير باغ ارم و نخوت شداد ملازم هم آورده شده است . ]
6 - تا كى غم اين دنياى پست را مىخورى ، اى دل دانا ؟ حيف است كه يك موجود خوب ، دلبسته و عاشق موجود بدى شود .
7 - آلودگى خرقه ، موجب ويرانى و نابسامانى جهان مىشود . به راستى ، سالك اهل دلى كه پاك سرشت باشد كجاست ؟ [ مقصود آن است كه صوفيان و زاهدانى كه خرقهى آلوده به ريا بر تن دارند ، جهان را به تباهى مىكشانند ! ]
8 - حافظ ، چرا سر زلف تو را رها كرد ؟ سرنوشت او اين بود ! اگر زلف تو را رها نمىكرد ، چه مىكرد ؟
[ مقصود آن است كه اگر حافظ از وصال تو محروم شد ، سرنوشت و تقديرش چنين بود و كارى از دست او ساخته نبود . ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 646
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٦٤٦