تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 644

مساهمون:

ص٦٤٤
نيك‌بختى ، چابكى و فرزى است . 5 - تا زمانى كه فضل و عقل خود را مىبينى و فريفته‌ى آن مىشوى ، اهل معرفت نخواهى بود ؛ يك نكته با تو مىگويم : خودبين مباش ؛ به يقين رستگار مىشوى . 6 - در آستان جانان ، حتى از آسمان مترس ؛ و گرنه از اوج سربلندى به خاك پستى و مذلت مىافتى . [ يعنى اگر به آستان جانان رسيدى ، به والاترين مقام رسيده‌اى و بنابراين از هيچ‌چيز حتى از آسمان هم مترس ! ] 7 - اگرچه خار موجب رنج و كاهش جان است ، گل به جاى او پوزش مىخواهد . بنابراين تحمل تلخى شراب در كنار لذت ناشى از مستى ، آسان است . 8 - صوفى شراب مىنوشد و حافظ از شيشه‌ى شراب مىپرهيزد . اى صوفيان كوتاه آستين تا كى مىخواهيد دراز دستى و از حد خود تجاوز كنيد ؟

435 - اسرار عشق و مستى

با مدّعى مگوييد اسرارِ عشق و مستى * تا بىخبر بميرد در دردِ خودپرستى !
عاشق شو ، ار نه روزى كارِ جهان سرآيد * ناخوانده نقشِ مقصود از كارگاه هستى
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلسِ مغانم * با كافران چه كارت گر بُت نمىپرستى ؟
سلطانِ من ! خدا را زلفت شكست ما را * تا كى كند سياهى چندين دراز دستى ؟
در گوشه‌ى سلامت مستور چون توان بود * تا نرگسِ تو با ما گويد رموزِ مستى ؟
آن روز ديده بودم اين فتنه‌ها كه برخاست * كز سركشى زمانى با ما نمىنشستى !
عشقت به دستِ طوفان خواهد سپرد ، حافظ ! * چون برق از اين كشاكش پنداشتى كه جَستى ؟
1 - با مدعى و مخالف ، از اسرار عشق و مستى سخنى نگوييد تا بىخبر بماند و با درد خودپرستى بميرد . [ از خودپرستى به عنوان دردى ياد مىكند كه مخالف راه عشق و مهرورزى گرفتار آن است و سرانجام به همان درد مىميرد ! ] 2 - عاشق شو ! و گرنه عمرت روزى به پايان مىرسد ، در حالى كه تو به مقصد و مقصود خود از آفرينش هرگز پى نبرده‌اى ! [ كارگاه هستى ، تشبيه جهان هستى به كارگاهى است پر از نقش و نگار و نقش مقصود ، تصويرى است در اين كارگاه كه مقصودِ آفرينش را نشان مىدهد . آن نقش و تصوير ،