4 - هر كسى با شمع روى تو به گونهاى عشق ورزيد و تو در اين ميان ، فقط پروانه را پريشان و مضطرب ساختى ! [ چهرهى معشوق را به شمع مانند كرده است . ]
5 - عشق خود را مانند گنجى در ويرانهى دل ما قرار دادى و اين كنج خراب را با سايهء لطف خود نيكبخت كردى . [ عشق را به گنج و دل را به ويرانهاى كه گنج عشق در آن نهاده شده ، مانند كرده و كنج خراب ، استعاره از دل است . ]
6 - از آبدارى و لطافت آن عارض بايد پرهيز كرد ؛ زيرا كه شيران را تشنهلب مىكند و دلاوران را در درياى عشق مىافكند . [ مقصود از آب ، لطافت چهره است . مىگويد : لطافت و آبورنگ چهرهى تو شيردلان را تشنهى عشق و محبت و دلاوران وادى عشق را در درياى عشق غرق مىكند ! ]
7 - خواب را از چشم شبزندهداران ربودى و آنگاه به يارى خيال خود ، راهزنان سپاه خواب را متهم كردى ! [ خواب را به سپاهى مانند كرده كه به وسيلهى شب روان - يعنى راهزنان - مورد حمله قرار گرفته است . مقصود از شب روان خيل خواب ، هر گونه عامل بازدارنده از خواب است . مىگويد : تو خود ، خواب را بر چشمان ما عاشقان بستى ؛ اما نقشبازى خيال تو ما را به توهم افكند كه عامل ديگرى مانع خواب ماست . تو ديگران را متهم كردى به اين كه خواب را بر چشم ما بستهاند ! ]
8 - به اندازهى يك نگاه ، در جلوهگاه پرده از چهرهى خود برداشتى و حوران و پريان را از شرمندگى ، در پرده پنهان كردى ! [ يعنى ، همينكه تو جلوهگر شدى ، حور و پرى ، از زيبايى خود شرمنده شده و حجاب بر چهره افكندند . ]
9 - از جام جهاننما شراب بنوش ؛ زيرا كه بر تخت فرمانروايى ، به مقصود خود دست يافتى .
[ مقصود از جام عالمبين ( با اشاره به داستان جمشيد شاه و جام جهاننماى او ) جام شراب است .
مىگويد : تو مانند جمشيد شاه ، بر تخت قدرت تكيه زده و به آرزوهاى خود رسيدهاى ، پس شراب بنوش و شاد باش ! شاهد مقصود ، تشبيه هدف و مقصود به معشوق زيباروست كه ممدوح شاعر از روى او نقاب برداشته ، يعنى به وصال او رسيده است . ]
10 - با عشوه و فريب چشمان مست و لب لعل مىگسار خود ، حافظ گوشهنشين را گرفتار شراب كردى . [ نرگس مخمور ، استعاره از چشم خمار نيممست و لعل مىپرست ، استعاره از لب است به اعتبار آن كه به رنگ لعل است و مانند شراب مستىآور است . ]
11 - و گيسوى خود را براى شكار دل من ، مانند زنجير بر گردنم انداختى ، همچنان كه كمند پادشاه صاحب اختيار جانها ، دشمنان را گرفتار مىكند . [ زنجير زلف ، تشبيه زلف يار به زنجير است و مقصود از مالك رقاب ، يعنى صاحب اختيار گردنها ، پادشاه قدرتمندى است كه در بيت آخر از او نام مىبرد . ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 642
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٦٤٢