تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 641

مساهمون:

ص٦٤١

433 - نرگس مخمور

اى كه بر ماه از خطِ مشكين نقاب انداختى * لطف كردى سايه‌اى بر آفتاب انداختى
تا چه خواهد كرد با ما آب‌ورنگِ عارضت * حاليا نيرنگِ نقشى خوش بر آب انداختى
گوىِ خوبى بردى از خوبان خُلّخ ، شاد باش * جامِ كىخسرو طلب ، كافراسياب انداختى
هر كسى با شمع رخسارت به وجهى عشق باخت * زان ميان پروانه را در اضطراب انداختى
گنجِ عشق خود نهادى در دلِ ويرانِ ما * سايهء دولت بر اين كُنجِ خراب انداختى
زينهار از آبِ آن عارض كه شيران را از آن * تشنه‌لب كردىّ و گُردان را در آب انداختى
خواب بيداران ببستى و آنگه از نقشِ خيال * تهمتى بر شب روانِ خيلِ خواب انداختى
پرده از رخ برفكندى يك نظر در جلوه‌گاه * وز حيا حور و پرى را در حجاب انداختى
باده نوش از جامِ عالم بين كه بر اورنگِ جم * شاهدِ مقصود را از رخ نقاب انداختى
از فريبِ نرگسِ مخمور و لعل مىْپرست * حافظِ خلوت‌نشين را در شراب انداختى
وز براى صيدِ دل در گردنم زنجير زلف * چون كمند خسروِ مالك رقاب انداختى
داورِ دارا شكوه ! اى آن كه تاجِ آفتاب * از سر تعظيم بر خاكِ جناب انداختى
نصرة الدّين شاه يحيى ، آن كه خصمِ مُلك را * از دم شمشيرِ چون آتش در آب انداختى !
1 - اى دلبرى كه خط مشكين عذارت را بر گرد چهره‌ى چون ماهت افكنده‌اى ، لطف كرده و سايه‌اى را بر روى آفتاب انداخته‌اى ! [ ماه و آفتاب ، استعاره از چهره‌ى يار است . ازاين‌رو خط عذار را مانند سايه‌اى بر آفتاب مىبيند . ] 2 - اكنون كه نقش دلپذيرى بر چهره‌ى روشن چون آب خود انداخته‌اى ، آب‌ورنگ رخسارت با دل ما چه خواهد كرد ؟ [ نقش بر آب انداختن ، با حفظ مفهوم كنايى خود به ايهام - در اينجا - آراستن چهره است . يعنى ، آب به اعتبار روشنى و لطافت ، استعاره از چهره و گونه‌ى يار است . ] 3 - در زيبايى از زيبارويان شهر خلّخ هم فراتر رفته‌اى ؛ پس شاد باش و جام كىخسروى بخواه ؛ زيرا كه افراسياب را شكست داده‌اى . [ با توجه به اين كه خلّخ از شهرهاى تركستان است كه به داشتن زيبارويان شهره بوده و افراسياب فرمانرواى تركستان ( توران ) بوده ، ضمن اشاره به داستان جنگ كيخسرو با افراسياب كه به شكست افراسياب انجاميد ، مىگويد : با پيشى گرفتن از خوبان تركستان در زيبايى ، گويى افراسياب را شكست داده‌اى ؛ پس شاد باش و جام كىخسروى بخواه و شراب پيروزى بنوش ! ]