تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 639

مساهمون:

ص٦٣٩
بده جامِ مى و از جَم مكن ياد * كه مىداند كه جم كى بود و كى ، كى ؟ !
بزن در پرده چنگ اى ماهِ مطرب * رَگَش بخراش تا بخروشم از وى
گل از خلوت به باغ آورد مسند * بساطِ زهد ، همچون غنچه كن طى
چو چشمش ، مست را مخمور مگذار * به ياد لعلش اى ساقى بده مى
نجويد جان از آن قالب جدايى * كه باشد خون جامش در رگ و پى
زبانت دركش اى حافظ زمانى * حديثِ بىزبانان بشنو از نى
1 - لب او را مىبوسم و شراب مىنوشم . به آب زندگانى پى برده‌ام ! [ يعنى لب نوش او آب زندگانى است . ] 2 - نه مىتوانم راز عشق او را با كسى بگويم و نه مىتوانم كسى را با او ببينم ! 3 - جام شراب چون لب او را مىبوسد ، خون مىخورد ! و گل وقتى چهره‌ى او را مىبيند ، از شرم عرق مىكند ! [ يعنى جام شراب بر او رشك مىبرد از اين كه لبش از شراب ، مستىآورتر است و گل - كه مظهر زيبايى است - با ديدن چهره‌ى زيباى او احساس شرم مىكند ! تصوير خيالى ، مبتنى بر اين تصوير عينى است كه درون جام پر از شراب سرخ است و شاعر آن را خون دل جام تصور مىكند و قطره‌هاى شبنم بر روى گل سرخ را نيز عرق شرم به شمار مىآورد . ] 4 - جام شراب را بده و از جمشيد ياد مكن ! كه مىداند كه جمشيد و كىخسرو در چه زمانى بوده‌اند ؟ [ يعنى اين شاهان با همه‌ى عظمت بر اثر گذشت روزگار چنان فراموش شده‌اند كه كسى به ياد آنان نمىافتد ! ] 5 - اى مطرب ماهرو ، در پس پرده چنگ را بنواز و تارهايش را آن چنان بخراش كه از صداى آن ، خروش شادى بركشم . [ ماه مطرب ، تشبيه مطرب به ماه است به سبب زيبايى او و مقصود از رگ ، تارهاى چنگ است . ] 6 - اكنون كه گل ، تخت خود را از خلوت به باغ آورده ، و جلوه‌گرى مىكند ، بساط زهد را - مانند غنچه - جمع كن و در هم بپيچ ! 7 - اى ساقى ، مستان را مانند چشم يار ، مخمور و مىزده رها مكن و به ياد لب لعل‌گون او به ما شراب بنوشان ! 8 - جان ، از آن تن كه خون جام در رگ و پى آن باشد ، هرگز جدا نمىشود . [ خون جام استعاره از شراب است . جام را به انسانى مانند كرده و شراب درون آن را ، خون آن به شمار آورده است . ] 9 - اى حافظ ، لحظه‌اى خاموش باش و داستان اهل خاموشى را از زبان نى گوش كن !