432 - مخمور جام عشقم !
مخمورِ جامِ عشقم ساقى بده شرابى * پر كن قدح كه بىمىْ مجلس ندارد آبى
وصفِ رخِ چو ماهش در پرده راست نايد * مطرب بزن نوايى ساقى بده شرابى
شد حلقه قامتِ من تا بعد از اين رقيبت * زين در دگر نراند ما را به هيچ بابى
در انتظار رويت ما و اميدوارى * در عشوهء وصالت ما و خيال و خوابى
مخمورِ آن دو چشمم آيا كجاست جامى * بيمارِ آن دو لعلم آخر كم از جوابى
حافظ چه مىنهى دل تو در خيالِ خوبان ؟ * كى تشنه سير گردد از لمعهى سرابى
1 - ساقى ، شرابى بده كه من از جام شراب عشق سرمستم . و جام را پر كن زيرا كه بىشراب ، مجلس رونق و صفايى ندارد .
2 - توصيف روى چون ماهش ، در پرده و پنهانى ممكن نيست . مطرب ، آهنگى بنواز و ساقى شرابى بده [ تا به آهنگساز و آشكارا از وصف او سخن بگوييم . ]
3 - براى اين كه نگهبان تو مرا از اين در به هيچ در ديگرى نراند ، قامت من مانند حلقهى در خميده شد [ در جملهى « شد حلقه قامت من » اين مفهوم ظريف نيز نهفته است كه من مانند حلقهى در ، به در خانهى تو چسبيدم و هرگز از خشم و عتاب نگهبان پروا نداشتم . يعنى بدان سبب مانند حلقهى در به در خانهى تو چسبيدم كه نگهبان درگاه تو ، ديگر نتواند مرا به درگاه درى بفرستد . بيان شدت دلبستگى عاشق و پايدارى او در عشقورزى است . ]
4 - ما در انتظار ديدن رويت ، همچنان اميدوار هستيم و با ناز و كرشمهى وصالت در عالم خيال و رؤيا سير مىكنيم !
5 - در آرزوى ديدن آن دو چشم ، خمارم ؛ جام شرابى كجاست ؟ و در حسرت آن دو لب لعلگون ، بيمارم ؛ آخر جوابى بده .
6 - اى حافظ ، چرا به خيال و آرزوى ديدار خوبان دل مىسپارى ؟ آخر تشنه چگونه از برق و درخشش سراب ، سيراب مىشود ؟ ! [ پرسش ، انكارى است . يعنى : هرگز ، آدم تشنه با ديدن موج سراب ، سيراب نمىگردد . ]