تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 638

مساهمون:

ص٦٣٨
كردن متوسل شويم ! مقصود آن است كه شراب ، داروى همه‌ى بيمارىهاست ! كىّ : داغ كردن و سوزاندن زخم‌ها با آهن گداخته ، روشى براى معالجه بوده است . ] 2 - از رنگ و بوى فصل بهار اندوخته‌اى فراهم كن ؛ زيرا كه ماه دى و بهمن مانند راهزنان به زودى از راه مىرسند [ و زيبايىهاى بهار را غارت مىكنند ! ] 3 - هنگامى كه گل شكوفا شد و پرنده به نغمه‌خوانى پرداخت ، جام شراب را از دست مگذار ! هاى ، هاى چه مىكنى ؟ [ اگر شراب نمىنوشى ! ] 4 - شكوه و جلال پادشاهى و زيبايى هرگز ماندگار و پايدار نيست ! از تخت جمشيد و تاج كىخسرو ، فقط سخنى باقى مانده است ! 5 - به قول مطرب و ساقى و فتواى دف و نى ، نگاهبانى از ثروت و گنجينه‌ها براى ميراث خواران ، كفر است . [ مقصود آن است كه گفته‌ى ساقى و آواز مطرب و آواى دف و نى ، اين پيام را با خود دارد كه مال و ثروت را بايد در راه باده‌نوشى و خوش‌باشى صرف كرد . ] 6 - روزگار هر چه را كه ببخشد ، به زودى بازپس مىگيرد . از موجود پست ( يعنى دنيا ) انتظار جوان مردى نداشته باش كه آنچه مىدهد ، بسيار ناچيز و بىارزش است . 7 - بر ايوان جنّة المأوى ، نوشته‌اند كه هركس فريب دنيا را خورد ، واى بر حال او ! [ جنّة المأوى ، يكى از بهشت‌هاى هشتگانه و ويژه‌ى اقامت پرهيزگاران و بر گرفته از آيه‌ى 15 سوره نجم است . اين كه بر ايوان بهشت چنين چيزى نوشته باشند جنبه‌ى تخيلى دارد و ناظر بر آيه و روايتى نيست . ] 8 - جوان مردى و بخششى در مردم روزگار نيست . سخن را تمام مىكنم . شراب كجاست تا آن را به شادى روح و روان حاتم طايى بنوشيم ؟ [ يعنى حال كه انسان بخشنده و سخاوتمندى در اين روزگار باقى نمانده ، شراب را به ياد حاتم طايى كه انسان بخشنده و بزرگوارى بوده است - مىنوشيم . ] 9 - حافظ ، آدم بخيل از خدا و معرفت او بويى نبرده است . بيا ، جام شراب بگير ، بنوش و ببخش . ضمانت بخشش گناهت بر عهده‌ى من ! [ يعنى من ضمانت مىكنم كه به خاطر بخشندگى و كرم تو ، گناه شراب‌نوشىات بخشيده شود ! ]

431 - آب زندگانى

لبش مىبوسم و در مىكشم مىْ * به آب زندگانى برده‌ام پى
نه رازش مىتوانم گفت با كس * نه كس را مىتوانم ديد با وى
لبش مىبوسد و خون مىخورد جام * رخش مىبيند و گُل مىكند خوى