7 - چه كسى مىتواند از زيبايى پادشاهى بهرهمند شود كه او پيوسته به خود عشق مىورزد ؟ [ به ديدگاه اصحاب تجلّى در عرفان نظر دارد ، كه مطابق آن خلقت آفرينش مبتنى بر عشق خالق بر ذات خويش است . چون خالق هستى خود جميل است ، جلوه مىكند تا آفريدگان شيفتهى جمال او شوند .
بنابراين ، مىگويد : پادشاهى كه به خود عشق مىورزد و پيوسته متوجه خود است ، عاشقان ديگر ، از جمال او بهرهاى نخواهند يافت . براى تفصيل مطلب در اين باره بنگريد به شرح غزلهاى حافظ ، دكتر هروى . ]
8 - نديم و مطرب و ساقى ، همه اوست و آبوگل در اين ميان بهانهاى بيش نيست . [ مقصود از آبوگل ، سرشت خاكى انسان است . مىگويد : آفرينش انسان خاكى براى عشق ورزيدن به او ، بهانهاى بيش نيست ؛ زيرا كه همه چيز اوست و جز او چيزى نيست . كه يكى هست و هيچ نيست جز او ، وحده لا إله الّا هو ! ]
9 - پس ، جام شراب را بده ، تا از اين درياى كرانه ناپيداى هستى بگذريم . [ يعنى با نوشيدن شراب معرفت ، به درياى حقيقت راه يابيم . و از آن بگذريم كشتى مى همان جام شراب است . جامى كه به شكل كشتى ساخته شده باشد . حقيقت و معرفت را به درياى بىكرانهاى مانند كرده كه براى پيمودن آن بايد از كشتى كمك گرفت . اين كشتى در درياى حقيقت جز جام شراب چيزى نيست ! ]
10 - اى حافظ ، وجود ما معمّايى است كه پى بردن به آن ، نيرنگ و افسانه است . [ يعنى پى بردن به فلسفهى وجود براى ما ممكن نيست و اگر كسى مدعى شود كه به حل اين معما دست يافته ، سخن او نيرنگ و دروغ است . ]
429 - شراب كوثر
ساقى بيا كه شد قدحِ لاله پر ز مىْ * طامات تا به چند و خرافات تا به كى ؟
بگذر ز كبر و ناز كه ديدهست روزگار * چينِ قباىِ قيصر و طرْفِ كلاهِ كى
هشيار شو كه مرغِ چمن مست گشت هان * بيدار شو كه خوابِ عدم در پى است ، هى !
خوش نازكانه مىچَمى اى شاخِ نوبهار * كآشفتگى مبادت از آشوبِ بادِ دى
بر مهر چرخ و شيوهى او اعتماد نيست * اى واى بر كسى كه شد ايمن ز مكرِ وى
فراد شرابِ كوثر و حور از براىِ ماست * و امروز نيز ساقىِ مَهروى و جامِ مىْ
باد صبا ز عهدِ صِبى ياد مىدهد * جان دارويى كه غم ببرد در ده ، اى صُبَىّ