تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 632

مساهمون:

ص٦٣٢
گفتم ملامت آيد گر گردِ دوست گردم * وَ اللّهِ ما رَايْنا حُبّاً بِلا مَلامه
حافظ چو طالب آمد ، جامى به جان شيرين * حَتّى يَذوقَ مِنْهُ كأساً مِنَ الْكَرامه
1 - با خون دل خود نامه‌اى براى دوست نوشتم : اى دوست ! از دورى تو روزگار را مانند قيامت ديدم . [ يعنى روزگار جدايى ، مانند روز قيامت طولانى و سخت بود ! ] 2 - من از رنج جدايى او صد نشانه در چشم خود دارم ! آيا اشك چشمانم براى ما نشانه‌ى بسنده‌اى نيست ؟ 3 - هر قدر و هر بار كه او را آزمودم ، از او سودى براى من حاصل نشد . آن‌كس كه آزموده را بار ديگر بيازمايد ، سزاى او پشيمانى است . 4 - احوال دوست را از طبيبى پرسيدم ؛ گفت : دورى او رنج و عذاب و نزديكىاش مايه‌ى سلامت است . 5 - گفتم : اگر پيوسته به دوست بينديشم و گرد او بگردم ، مورد سرزنش واقع مىشوم . به خدا سوگند عشقى را نديديم كه بىسرزنش باشد . 6 - حافظ ، يك جام را به بهاى جان شيرين خود خواستار شد ، تا از آن جام ، شرابى از كرامت بنوشد .

427 - هواى ميخانه

چراغِ روىِ تو را شمع گشت پروانه * مرا ز حالِ تو با حالِ خويش پروا ، نه !
خِرَد كه قيدِ مجانينِ عشق مىفرمود * به بوى سنبلِ زلفِ تو گشت ديوانه
به بوى زلفِ تو گر جان به باد رفت چه شد ؟ * هزار جانِ گرامى فداىِ جانانه
من رميده ز غيرت ز پا فتادم دوش * نگارِ خويش چو ديدم به دستِ بيگانه
چه نقش‌ها كه برانگيختيم و سود نداشت * فسونِ ما برِ او گشته است افسانه
بر آتش رخِ زيباىِ او به جاى سپند * به غير خالِ سياهش كه ديد به دانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسى * ز شمعِ روىِ تواش چون رسيد پروانه
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 632 | شمس الدين حافظ