گفتم ملامت آيد گر گردِ دوست گردم * وَ اللّهِ ما رَايْنا حُبّاً بِلا مَلامه
حافظ چو طالب آمد ، جامى به جان شيرين * حَتّى يَذوقَ مِنْهُ كأساً مِنَ الْكَرامه
1 - با خون دل خود نامهاى براى دوست نوشتم : اى دوست ! از دورى تو روزگار را مانند قيامت ديدم . [ يعنى روزگار جدايى ، مانند روز قيامت طولانى و سخت بود ! ]
2 - من از رنج جدايى او صد نشانه در چشم خود دارم ! آيا اشك چشمانم براى ما نشانهى بسندهاى نيست ؟
3 - هر قدر و هر بار كه او را آزمودم ، از او سودى براى من حاصل نشد . آنكس كه آزموده را بار ديگر بيازمايد ، سزاى او پشيمانى است .
4 - احوال دوست را از طبيبى پرسيدم ؛ گفت : دورى او رنج و عذاب و نزديكىاش مايهى سلامت است .
5 - گفتم : اگر پيوسته به دوست بينديشم و گرد او بگردم ، مورد سرزنش واقع مىشوم . به خدا سوگند عشقى را نديديم كه بىسرزنش باشد .
6 - حافظ ، يك جام را به بهاى جان شيرين خود خواستار شد ، تا از آن جام ، شرابى از كرامت بنوشد .
427 - هواى ميخانه
چراغِ روىِ تو را شمع گشت پروانه * مرا ز حالِ تو با حالِ خويش پروا ، نه !
خِرَد كه قيدِ مجانينِ عشق مىفرمود * به بوى سنبلِ زلفِ تو گشت ديوانه
به بوى زلفِ تو گر جان به باد رفت چه شد ؟ * هزار جانِ گرامى فداىِ جانانه
من رميده ز غيرت ز پا فتادم دوش * نگارِ خويش چو ديدم به دستِ بيگانه
چه نقشها كه برانگيختيم و سود نداشت * فسونِ ما برِ او گشته است افسانه
بر آتش رخِ زيباىِ او به جاى سپند * به غير خالِ سياهش كه ديد به دانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسى * ز شمعِ روىِ تواش چون رسيد پروانه