تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 634

مساهمون:

ص٦٣٤

428 - تير ملامت

سحرگاهان كه مخمورِ شبانه * گرفتم باده با چنگ و چَغانه
نهادم عقل را ره‌توشه از مىْ * ز شهر هستىاش كردم روانه
نگارِ مىْفروشم عشوه‌اى داد * كه ايمن گشتم از مكرِ زمانه
ز ساقىِّ كمان ابرو شنيدم * كه اى تيرِ ملامت را نشانه
نبندى زان ميان طرفى كمروار * اگر خود را ببينى در ميانه
برو اين دام بر مرغى دگر نه * كه عنقا را بلند است آشيانه
كه بندد طرفِ وصل از حُسنِ شاهى * كه با خود عشق بازد جاودانه
نديم و مطرب و ساقى ، همه اوست * خيالِ آب‌وگِل در ره بهانه !
بده كشتىِّ مىْ تا خوش برانيم * از اين درياىِ ناپيدا كرانه
وجود ما معمّاييست حافظ * كه تحقيقش فُسون است و فَسانه !
1 - به هنگام سحر ، در حالى كه هنوز از شراب شبانه مست بودم ، بار ديگر به همراه آواى چنگ و چغانه ، جام بر دست گرفتم . 2 - براى عقل ره‌توشه‌اى از شراب در نظر گرفتم و او را از سرزمين هستى روانه كردم . [ به عقل شخصيت بخشيده و او را به مسافرى و هستى را به شهرى مانند كرده كه عقل از آنجا به سفر مىرود و شاعر ، شراب را آذوقه و توشه‌ى راه او قرار مىدهد ! مقصود آن است كه با نوشيدن شراب صبحگاهى ، بار ديگر عقل خود را زايل كردم . ] 3 - دلبر زيباى مىفروش ناز و عشوه‌اى كرد كه بر اثر آن از نيرنگ روزگار آسوده شدم . 4 - از ساقى كمان ابرو شنيدم ( كه مىگفت : ) اى آن كه آماج سرزنش ديگران هستى ، [ تير ملامت ، تشبيه است . سرزنش را به تير و عاشق را به نشانه‌ى آن تير مانند كرده است . ] 5 - اگر خود را در ميانه‌ى ميدان عشق ببينى ( اگر از خود بىخود نشوى ) هرگز - مانند كمربند - از آن كمر بهره‌اى نخواهى يافت . [ براى رسيدن به وصال او بايد خود را فراموش كنى . كسى كه خودبين است ، از ديدار يار بهره‌مند نخواهد شد ! ] 6 - برو و اين دام را براى پرنده‌اى ديگر بگستر ؛ زيرا كه آشيانهء سيمرغ بسيار بلند است . [ سيمرغ هرگز در چنين دامى نمىافتد . سيمرغ يا عنقا ، استعاره از معشوق و در تعبير عرفانى ، مقصود از آن خداوند است . ]