مرا به دور لبِ دوست هست پيمانى * كه بر زبان نبرم جز حديث پيمانه
حديثِ مدرسه و خانقه مگوى كه باز * فتاد در سرِ حافظ هواى ميخانه !
1 - روى تو مانند چراغى است كه شمع ، پروانهى آن شده است و من از شدت توجه به تو ، از حال خود آگاه نيستم . [ متوجه خود نيستم ، پروا ، به معنى توجه و اعتناست . چهرهى معشوق را به شمع درخشانى مانند كرده كه شمع - با آن كه خود نورانى است - پروانهى آن شده است . ]
2 - خرد ، كه ديوانگان عشق را به زنجير مىكشيد ، از بوى خوش گيسوى تو ، خود نيز ديوانه شد ! [ سنبل زلف ، تشبيه زلف است به سنبل ]
3 - اگر جان ما در آرزوى گيسوى تو بر باد رفت ، چه مىشود ؟ ( چه اهميتى دارد ؟ ) هزار جان گرامى فداى جانان باد .
4 - من گريزان و سرگردان ، ديشب ، هنگامى كه نگار خود را در اختيار بيگانه ديدم ، از شدت حسد و غيرت ، از پا افتادم .
5 - چه نقشهها كشيديم و تدبيرها انديشيديم اما سودى نداشت ! افسون و حيلهى ما در برابر او افسانه و پوچ شده است !
6 - بر چهرهى او - كه مانند آتش است - چه كسى دانهاى بهتر از خال سياهش ديده است كه سپند آتش روى او باشد ؟ [ چهرهى يار به آتش و خال سياه را به دانهى سپند مانند كرده است - مىگويد : براى رفع چشم زخم از روى زيباى او ، بهتر از خال گونهاش سپندى كه ديده است ؟ ]
7 - شمع ، با شنيدن اين خبر كه اجازهى ديدار تو را دارد ، در يك لحظه جان خود را به عنوان مژدگانى به باد صبا داد . [ پروانه ، در مصراع دوم ، به معنى اجازه و فرمان است . به شمع ، شخصيت بخشيده و او را شيفتهى روى يار در نظر گرفته كه با شنيدن پيام وصال ، جان خود را به باد صبا مىبخشد ! زمينهى عينى و واقعى تصوير ، خاموش شدن شمع بر اثر وزش باد صباست . ]
8 - من در دورهى جلوهگرى و دلربايى لب يار ، پيمان بستهام كه جز سخن جام شراب ، سخنى بر زبان نياورم .
9 - از مدرسه و خانقاه سخن مگو ، زيرا كه بار ديگر هواى ميخانه در سر حافظ افتاده است .
[ حافظ ، هواى ميخانه كرده است ! ]