تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 631

مساهمون:

ص٦٣١
2 - از تابش سرخى شراب بر چهره‌ى او ، دانه‌هاى عرق بر گونه‌هايش مانند قطره‌هاى شبنمى بود كه بر برگ گل نشسته باشد . [ مقصود از آتش مى ، سرخى رنگ شراب است . يعنى شراب را به سبب سرخى و درخشندگى آن به آتش مانند كرده است . ] 3 - سخن گفتنش شيوا و دل‌نشين ، قامتش بلند و چابك ، چهره‌اش لطيف و زيبا و چشمش كشيده و خوش حالت بود . 4 - لب‌هاى ياقوتى رنگ جان‌بخش او ، زاده‌ى آب لطف و قامت شمشادگون و خرامانش در ناز پرورش يافته بود . [ ياقوت ، استعاره از لب و شمشاد استعاره از قد و قامت يار است . مقصود از جمله‌ى « از آب لطف زاده » ، اين است كه آكنده و سرچشمه گرفته از لطافت و طراوت است . ] 5 - آن لب لعل‌گون دلربا و آن خنده‌ى دل‌نشين را كه در دل غوغا و آشوب بر مىانگيزد و آن راه رفتن خوش و آن گام نهادن آرام و متين او را بنگر . 6 - دوستان ، با اين دل رميده و سرگشته‌ى خود چه كنم ؟ زيرا كه آن دلبر سياه چشم آهووش از دستم بيرون رفت ! [ آهوى سيه‌چشم ، استعاره از دلبر زيبايى است كه چشمى سياه و مانند آهو دارد . ] 7 - اى نور دو چشمان ، اى فرزند عزيز ، دنيا وفا ندارد . پس ، آگاه باش و تا مىتوانى صاحب نظران را ميازار . 8 - اى يار برگزيده ، تا كى سرزنش چشمان دل‌فريب تو را تحمل كنم ؟ يك روز هم با ناز چشمانت مرا نوازش كن ! 9 - اگر خاطر عزيز تو از حافظ آزرده شد ، از هر چه گفته‌ام و شنيده‌اى توبه كردم و پوزش مىخواهم ؛ به سوى من برگرد ! 10 - اگر آن ميوه‌ى رسيده به دستم بيفتد ، در خدمت و بندگى خواجه‌ى بزرگ بسيار شكر خواهم گفت .

426 - از خون دل نوشتم !

از خونِ دل نوشتم نزديكِ دوست نامه * انّى رَأيتُ دَهْراً مِن هَجْرِك القيامة
دارم من از فراقش در ديده صد علامت * لَيْسَت دُموعُ عَيْنى هذا لَنَا العَلامه
هر چند كآزمودم از وى نبود سودم * مَنْ جَرَّبَ الْمُجَرَّب حَلَّتْ بِه النَّدامه
پرسيدم از طبيبى احوالِ دوست گفتا * فى بعْدِها عَذابٌ فى قُربِهَا السَّلامه