1 - از من جدا مشو ؛ زيرا كه تو نور چشم من ، آرام جان من و مونس دل رميدهى من هستى . [ نور چشم ، به كنايه يعنى بسيار عزيز . ]
2 - عاشقان ، هرگز دست از دامن تو بر نمىدارند ؛ زيرا كه تو صبر و قرارشان را ربودهاى . [ پيراهن صبورى دريدن ، يعنى بىتاب و بىقرار كردن . گويى صبر پيراهنى است كه عاشقان بر تن دارند و از شوق ديدار يار آن را مىدرند . پيراهن دريدن ، خود ، نشانه و كنايه از هيجان و اشتياق فراوان است . ]
3 - اميدوارم كه از چشم زخم بخت خود در امان باشى ؛ زيرا كه در دلبرى به نهايت زيبايى و كمال رسيدهاى ! [ تا آنجا كه ممكن است مورد رشك بخت و اقبال قرار بگيرى و چشم زخمى به تو برسد ! ]
4 - اى فقيه صاحب فتوا ، مرا از عشق او منع مكن . البته من تو را معذور مىدارم ؛ زيرا كه تو او را نديدهاى [ و از زيبايى او بىخبرى ؛ و گرنه ، مرا منع نمىكردى ! ]
5 - اى حافظ ، مگر تو پاى از گليم خود درازتر كردهاى كه دوست ، به سبب آن تو را سرزنش كرد ؟
[ پا از گليم بيرون كشيدن ، كنايه از حد و اندازهى خود را نشناختن و از حد خود بيرون رفتن است . ]
425 - ياقوت جانفزا
دامنكشان همىشد در شَربِ زركشيده * صد ماهرو زِ رشكش جَيبِ قَصَبدريده
از تابِ آتش مىْ بر گِردِ عارضش خَوى * چون قطرههاى شبنم بر برگِ گل چكيده
لفظى فصيحِ شيرين قدّى بلند چابك * رويى لطيف زيبا چشمى خوش كشيده
ياقوت جانفزايش از آبِ لطف زاده * شمشادِ خوش خرامش در ناز پروريده
آن لعلِ دلكشش بين و آن خندهى دلآشوب * و آن رفتن خوشش بين و آن گامِ آرميده
آن آهوى سيهچشم از دامِ ما برون شد * ياران چه چاره سازم با اين دل رميده ؟
زنهار تا توانى اهلِ نظر ميازار * دنيا وفا ندارد اى نورِ هر دو ديده !
تا كى كشم عتيبت از چشمِ دلفريبت * روزى كرشمهاى كن اى يارِ برگزيده
گر خاطرِ شريفت رنجيده شد ز حافظ * بازآ كه توبه كرديم از گفته و شنيده
بس شُكر بازگويم در بندگىِّ خواجه * گر اوفتد به دستم آن ميوهى رسيده !
1 - دلبر ، در حالى كه جامهى نازك زركش بر تن داشت ، خرامان گذر كرد و صد زيباى ماهرو ، از رشك او جامهى ابريشمين خود را بر تن دريدند .