4 - تا كى مىخواهى روح خود را در آرزو و هوس لب دلبران شيرين ، به شراب آلوده كنى ؟ [ جوهر روح ، تشبيه روح است به جوهر ، و ياقوت مذاب ، استعاره از شراب است به اعتبار رنگ سرخ و شور و مستى حاصل از آن . ]
5 - مرحله و دوران پيرى را در پاكى بگذران و جامهى پيرى را مانند خلعت و جامهى دوران جوانى ، آلوده مساز !
6 - پاك و شفاف و از وابستگى به جهان طبيعت و ماده رها شو ؛ زيرا كه آب آلوده به خاك ، ( - آب گلآلود ) ، صفا و روشنى ندارد . [ چاه طبيعت ، تشبيه جهان ماده به چاه است و آب ترابآلوده ، يعنى آبى كه خاك در آن ريخته شده باشد ، آب گلآلود ، استعاره از وجود جسمانى و خاكى انسان است . مىگويد :
تا گرفتار تعلقات مادى و وجود خاكى خود هستى ، به صفا و پاكى راه نخواهى يافت . طبعا ارتباط ظريف چاه و آب و خاك نيز مد نظر شاعر بوده است . ]
7 - گفتم : اى جان جهان ، اگر برگهاى گل در فصل بهار از شراب ناب آلوده شود ، عيبى ندارد ! [ مقصود آن كه اگر ما در كنار گل شراب بنوشيم و جرعه بر گل بيفشانيم . چه عيبى دارد ؟ ]
8 - زيرا كه آشنايان راه عشق ، از اين درياى ژرف آن چنان گذر كردند كه هرگز به آب آلوده نشدند .
[ يعنى ، سالكان راستين در طى مراحل سلوك ، از جمله مرحله و وادى عشق ، آن گونه در عشق معشوق حقيقى مستغرق مىشوند كه هرگز آلودهى هوس و آرزوهاى مادى نمىگردند . ]
9 - گفت : اى حافظ ، لغزدانى و نكتهسنجى خود را به رخ ياران مكش ! آه از اين لطف و مهربانى يار ، كه همراه با خشم و سرزنش است ! [ مصراع دوم از زبان شاعر است خطاب به خود . ]
424 - آرام جان
از من جدا مشو كه توام نور ديدهاى * آرام جان و مونسِ قلب رميدهاى
از دامنِ تو دست ندارند عاشقان * پيراهنِ صبورى ايشان دريدهاى
از چشم بخت خويش مبادت گزند از آنك * در دلبرى به غايتِ خوبى رسيدهاى
مَنعَم مكن ز عشقِ وى اى مُفتىِ زمان * معذور دارَمَت كه تو او را نديدهاى
آن سرزنش كه كرد تو را دوست حافظا * بيش از گليمِ خويش مگر پا كشيدهاى ؟