1 - اگر در كوى آن دلبر ماهرو ، شمشير بر سر ما ببارد ، تسليم هستيم . حكم از آن خداست . [ يعنى هر چه خدا خواست ، همان مىشود - ما تسليم حكم خدا هستيم . ]
2 - ما نيز راه و رسم تقوا را مىشناسيم ؛ اما با بخت گمراه خود چه كنيم ؟ [ كه ما را به سوى تقوا نمىكشاند ، بلكه از آن دور مىكند ! ]
3 - ما شيخ و واعظ را نمىشناسيم . يا از جام شراب سخن بگو ، يا قصه را كوتاه كن !
4 - انتظار داريد كه من - كه رند و عاشق هستم - آن هم در فصل گل ، از نوشيدن شراب ، توبه كنم ؟
هرگز ! [ استغفر اللّه ، در اينجا يعنى از اين كه توبه كنم ، به خدا پناه مىبرم و از او درخواست بخشش مىكنم . يعنى هرگز توبه نمىكنم ! ]
5 - اى دلبرى كه چهرهى درخشانت مانند آينه شفاف است ، فرياد از دل تو كه هرگز نور محبتى بر وجود ما نتاباند . [ مهر ، ايهام دارد : 1 ) خورشيد 2 ) محبت . با توجه به اين ويژگى ، نور و محبت را با هم آورديم . ]
6 - صبر و شكيبايى در هجران يار تلخ و عمر ما زودگذر و فانى است . كاش مىدانستم كه سرانجام كى او را خواهم ديد ؟ [ آيا با اين عمر كوتاه و فانى ، روزى فرا مىرسد كه او را ببينم و آيا مىتوانم تا آن روز صبر كنم ؟ صبرى كه چنين تلخ است ؟ ! ]
7 - اى حافظ ! اگر خواهان ديدار او هستى ، چرا ناله مىكنى ؟ بايد گاهوبىگاه خون دل بخورى و رنج جدايى را تحمل كنى .
419 - خونِ ارغوان
وصالِ او ز عمرِ جاودان بِهْ * خداوندا مرا آن ده كه آن بِهْ
به شمشيرم زد و با كس نگفتم * كه رازِ دوست از دشمن نهان بِهْ
به داغ بندگى مردن بر اين در * به جانِ او كه از ملك جهان بِهْ
خدا را از طبيبِ من بپرسيد * كه آخر كى شود اين ناتوان بِهْ ؟
گِلى كآن پايمالِ سروِ ما گشت * بود خاكش ز خونِ ارغوان بِهْ
به خلدم دعوت اى زاهد مفرما * كه اين سيبِ زنخ ، زان بوستان بِهْ
دلا دايم گداىِ كوىِ او باش * به حكمِ آن كه دولت جاودان بِهْ
جوانا سر متاب از پندِ پيران * كه راىِ پير از بخت جوان بِهْ !