پرندگان به سوى سيمرغ رهبرى آنان را عهدهدار بود . ]
3 - به ياد پيكر زار و ناتوان من - كه در خون دلم غرق شده - به هلال ماه در كنار افق بنگريد ! [ در واقع خود را - به سبب لاغرى - به هلال و خون دل خود را به سرخى افق مانند كرده است . مىگويد :
حال پيكر نزار من در خون دلم ، مانند هلال ماه در زمينهى سرخ افق است . ]
4 - چه قدر موجب شرمندگى است كه من بىتو زندهام ! مگر تو خود ببخشايى ؛ و گرنه ، چه عذرى بر اين گناه مىتوان آورد ؟
5 - سپيدهدم كه پرچم سياه شب را بر تن خود دريد ، روش مهرورزى را از عاشقان تو آموخت .
[ سپيدهدم را به انسانى مانند كرده كه جامهى سياه بر تن دارد و از شوق ديدار ، آن را بر تن خود مىدرد .
عاشقان نيز از شوق ديدار يار جامه بر تن مىدرند . پس ، سپيدهدم اين كار را از عاشقان تو آموخته است ! ]
6 - هنگامى كه من در عشق روى تو - در آرزوى ديدار تو - بميرم ، از خاك گورم به جاى گياه ، گل سرخ مىرويد كه رمز عشق و دلدادگى است . [ يعنى حتى پس از مرگ هم ، عشق تو از وجود من بيرون نخواهد رفت . ]
7 - اى دلبر ، به اين زودى دل نازكت از من آزرده نشود ؛ زيرا كه حافظ تازه در همين لحظه ، بسم اللّه گفته است . يعنى تازه ديدار را آغاز كرده است . [ بسم اللّه گفتن ، كنايه است از آغاز كارى ؛ زيرا كه مسلمانان عموما ، هر كارى را با نام خدا - يعنى بسم اللّه - آغاز مىكنند . ]
417 - جانىّ و صد آه !
عيشم مدام است از لعلِ دلخواه * كارم به كام است الْحَمدُ لِلّه
اى بختِ سركش ، تنگش به بركش * گه جامِ ، كش گه لعلِ دلخواه
ما را به رندى افسانه كردند * پيرانِ جاهل ، شيخانِ گمراه !
از دستِ زاهد كرديم توبه * وز فعلِ عابد اسْتَغْفِرُ اللّه
جانا چه گويم شرح فراقت ؟ * چشمىّ و صد نم ، جانىّ و صد آه !
كافر مبيناد اين غم كه ديدهست * از قامتت سرو ، از عارضت ماه !
شوقِ لبت برد از يادِ حافظ * درسِ شبانه ، وردِ سحرگاه !