تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧

414 - ساقى گل عذار كو ؟ !

گُلبن عيش مىدمد ساقى گُل‌عِذار كو * بادِ بهار مىوزد باده‌ى خوش‌گوار كو
هر گل نو ز گل رخى ياد همىكند ، ولى * گوشِ سخن شنو كجا ، ديده‌ى اعتبار كو ؟
مجلسِ بزم عيش را غاليه‌ى مراد نيست * اى دمِ صبحِ خوش نفس نافهء زلفِ يار كو ؟
حُسن‌فروشى گُلَم نيست تحمّل اى صبا * دست زدم به خونِ دل بهر خدا نگار كو ؟
شمع سحرگهى اگر لاف ز عارضِ تو زد * خصم ، زبان دراز شد خنجرِ آبدار كو ؟
گفت مگر ز لعلِ من بوسه ندارى آرزو ؟ * مُردم از اين هوس ولى قدرت و اختيار كو ؟
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حكمت است * از غمِ روزگارِ دون طبع سخن‌گزار كو
1 - گل بوته‌ى شادى مىرويد ، ساقى گل چهره كجاست ؟ باد خوش بهارى مىوزد ، شراب گوارا كجاست ؟ [ يعنى شادى بىرخ يار و هواى خوش بهارى بىشراب خوش‌گوار ، مطلوب و گوارا نيست . عيش و شادمانى را به گل بوته‌اى كه مىرويد مانند كرده است . ] 2 - هر گل تازه‌رسته ، از دلبر گل چهره‌اى ياد مىكند ؛ اما كو گوش شنوا كه اين سخن را بشنود و از ديدن اين ماجرا عبرت بگيرد ؟ 3 - در مجلس عيش و شادمانى ، غاليه‌ى خوش‌بويى كه آرزوى ماست ، موجود نيست ؛ اى هواى خوش سحرگاهى ، بوى خوش گيسوى يار كجاست ؟ [ به قرينه‌ى مصراع دوم ، مقصود شاعر از غاليه‌ى مراد ، همان گيسوى يار است . يعنى گيسوى سياه و معطر يار ، مانند غاليه‌اى است كه آرزوى شاعر ديدن آن است . ] 4 - اى باد صبا ، نمىتوانم نازيدن گل به زيبايى خود را ، تحمل كنم . ازاين‌رو دلم را خون كرده‌ام ؛ نگار كجاست تا حال مرا دريابد ؟ [ دست به خون دل زدم ، يعنى دل خود را از شدت ناراحتى خون كرده‌ام . از دست گل ، خون دل مىخورم . ] 5 - خورشيد ، اگر از همانندى خود با چهره‌ى تو لاف زده و زبان درازى كرده است ، خنجر تيز كجاست ؟ [ تا زبان او را كوتاه كنم ! شاعر ، از غيرت عشق ، خورشيد را دشمن مىشمارد زيرا كه خورشيد با جلوه‌ى خود گويى مدعى رقابت با چهره‌ى درخشان و زيباى معشوق است ! ] 6 - گفت : مگر آرزوى تو ، بوسه بر لب‌هاى لعل‌گون من نيست ؟ ! [ گفتم : چرا ؛ ] در اين آرزو جانم به لب آمد اما قدرت و اختيار بيان اين آرزو و رسيدن به آن كجاست ؟