تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 614

مساهمون:

ص٦١٤
پادشاهى اعتنايى ندارد و آن را خوار مىشمارد . [ عاشق تو ، كه جز عشق چيزى ندارد ، آن چنان به اين سرمايه‌ى خود مىنازد كه با وجود فقر ، بر تاج سلطنت فخر مىفروشد . ] 5 - اگر چه خرقه‌ى زهد و عبادت با جام شراب هيچ تناسبى ندارد ؛ اما من به خاطر خشنودى تو اين همه نقش مىبازم ! [ نقش زدن ، به معنى فريب دادن ، نقشه كشيدن و معادل امروزى نقش بازى كردن و نقش عوض كردن است . يعنى من گاهى نقش زاهد خرقه‌پوش و زمانى نقش مىگساران را بازى مىكنم - دو نقشى كه هيچ با هم متناسب نيستند - و اين همه را براى خشنودى و رضاى تو انجام مىدهم . ] 6 - عشق تو مانند شرابى است كه سرمستى و شور و هيجان ناشى از آن ، وقتى از سر من بيرون مىرود ، كه اين سر پرآرزوى من به خاك در سراى تو تبديل شده باشد . [ يعنى تا زنده‌ام ، عشق تو از دل من بيرون نخواهد رفت . ] 7 - تكيه‌گاه و جاى نشستن خيال تو ، شاه‌نشين چشم من است . اى شاه من ! جا دارد از خدا به دعا بخواهم كه جاى تو هرگز از تو خالى نباشد ! [ شاه‌نشين چشم ، يعنى بهترين نقطه‌ى چشم و در اينجا مطلق چشم . در واقع چشم خود را به خانه‌اى مانند كرده كه شاه‌نشين ، يعنى صدر و بالاى آن ، جايگاه خيال معشوق است . ] 8 - چهره‌ى تو مانند چمنزارى با طراوت و پرگل و زيباست ؛ مخصوصا اكنون كه در بهارستان جمال تو ، حافظ شيرين سخن ، بلبل نغمه‌سراى تو گشته است .

412 - خواب خوش مستى

مرا چشميست خون‌افشان ز دست آن كمان ابرو * جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو !
غلام چشم آن تركم كه در خواب خوش مستى * نگارين گلشنش روى است و مشكين‌سايبان ابرو
هلالى شد تنم زين غم كه با طغراىِ ابرويش * كه باشد مَهْ كه بنمايد ز طاقِ آسمان ابرو ؟
رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم * هزاران گونه پيغام است و حاجب در ميان ابرو
روان گوشه‌گيران را جبينش طرفه گلزاريست * كه بر طرفِ سمنزارش همىگردد چمان ابرو
دگر حور و پرى را كس نگويد با چنين حُسنى * كه اين را اين چنين چشم است و آن را آن چنان ابرو
تو كافردل ، نمىبندى نقابِ زلف و مىترسم * كه محرابم بگرداند خمِ آن دل‌ستان ابرو
اگر چه مرغِ زيرك بود حافظ در هوادارى * به تيرِ غمزه صيدش كرد چشمِ آن كمان ابرو