تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 615

مساهمون:

ص٦١٥
1 - از دست آن دلبر ابرو كمان ، اشك خونين از چشمانم فرومىچكد ! مردم جهان از آن چشم و از آن ابروان كمانى ، فتنه و رنج بسيار خواهد ديد . 2 - من غلام چشم آن يار زيبايم كه چهره‌ى زيبايش در هنگام خواب ناز و مستانه ، مانند گلشنى پرگل است و ابروانش مانند سايه‌بانى سياه در آن گلشن . 3 - از اين غصه تنم ، مانند هلال ماه لاغر شد كه در برابر كرشمه‌ى ابروى او ، ماه كيست كه بتواند از گوشه‌ى آسمان خود را بنماياند و جلوه كند ؟ ! [ با تشبيه ابروى يار به طغرا ، مىگويد : ابروان يار مانند طغرا و فرمانى است كه هر زيباى ديگرى ، از جمله ماه آسمان را از جلوه‌گرى بازمىدارد . غصّه‌ى عاشق اين است كه ماه ، چگونه به خود اجازه مىدهد كه در برابر هلال ابروى يار ، جلوه‌گرى كند ؟ ] 4 - نگهبانان معشوق ( و حريفان عشق ) از اين موضوع بىخبرند كه هر لحظه از چشم و پيشانى يار هزاران پيام مىرسد و ابروى او پيام‌رسان ماست . 5 - پيشانى او براى گوشه‌گيران گلزار شگفت‌انگيزى است و چهره‌اش سمنزارى است كه ابروى او در آن با ناز مىخرامد ! [ چهره و پيشانى يار را به گلزارى پر از ياس مانند كرده و به ابروى او شخصيت بخشيده و آن را - با توجه به حركات ابرو - در حال خراميدن در اين گلزار مىبيند ! ] 6 - در برابر زيبايى دلبر ما ، ديگر كسى از زيبايى حور و پرى سخن نمىگويد كه اين چنين چشمى دارد و آن چنان ابرويى ! [ در برابر زيبايى او كسى از زيبايى چشم حور و دلربايى ابروى پرى سخن نمىگويد . زيبايى يار ، زيبايى حوران و پريان را تحت الشعاع خود قرار داده و از رونق انداخته است . ] 7 - تو دلبر بىرحم ، گيسويت را مانند نقاب بر چهره نمىافكنى و من مىترسم كه سرانجام خم ابروان دل‌ستان تو ، محراب مرا عوض كند ! [ يعنى من به جاى محراب عبادت ، در برابر خم ابروى تو به نماز ايستم ! ] 8 - اگر چه حافظ ، در هوادارى و محبت او مانند پرنده‌اى زيرك بود اما سرانجام ، آن يار ابرو كمان با تير ناز چشم خود ، او را شكار كرد . [ شاعر ، خود را به پرنده‌اى زيرك و ناز چشم يار را به تيرى مانند كرده كه سرانجام ، اين پرنده را شكار مىكند . ]

413 - چراغ من

خطّ عذار يار كه بگرفت ماه از او * خوش حلقه‌ايست ، ليك به در نيست راه از او
ابروىِ دوست گوشه‌ى محراب دولت است * آنجا بمال چهره و حاجت بخواه از او
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 615 | شمس الدين حافظ