تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 608

مساهمون:

ص٦٠٨
گر روى پاك و مجرّد چو مسيحا به فلك * از چراغِ تو به خورشيد رسد صد پرتو
تكيه بر اخترِ شب‌دزد مكن كاين عيّار * تاجِ كاووس ببرد و كمرِ كيخسرو
گوشوارِ زر و لعل ار چه گران دارد گوش * دور خوبى گذران است نصيحت بشنو
چشم بد دور ز خالِ تو كه در عرصه‌ى حُسن * بيدقى راند كه بُرد از مه و خورشيد گرو
آسمان گو مفروش اين عظمت كاندر عشق * خرمن مَه به جُوى خوشه‌ى پروين به دو جو
آتشِ زهد و ريا خرمنِ دين خواهد سوخت * حافظ ، اين خرقه‌ى پشمينه بينداز و برو
1 - آسمان را مانند كشتزارى سبز و هلال ماه را مانند داسى در اين كشتزار ديدم و با ديدن اين تصوير ، به ياد كشته‌ى خود و هنگام درو افتادم . [ مقصود از كشته ، اعمال دنيوى و هنگام درو ، روز قيامت است كه در آن به اعمال هركس رسيدگى مىشود . ] 2 - گفتم : اى بخت من ، تو آن قدر به خواب رفتى كه خورشيد طلوع كرد ! گفت : با اين همه از سابقه‌ى لطف ازل - يعنى سبقت گرفتن لطف الهى بر قهر او - نااميد مشو . [ مقصود آن است كه از بخت بد به خواب رفته ، توفيق عبادتى نيافتى ، مانند كسى كه در خواب مىماند و به عبادت سحرگاهى نمىرسد . ] 3 - اگر مانند حضرت مسيح كه پاك از آلودگىهاى مادى به آسمان رفت ، رخت از اين جهان بربندى و به آسمان به روى ، از نور وجود تو ، خورشيد ، روشنايى مىيابد . 4 - بر ستارگان آسمان - كه هر شب گويى به غارت عمر انسان مشغولند - اعتماد و تكيه مكن ؛ زيرا كه همين ستارگان ، تاج سر كيكاووس و كمربند كىخسرو را ربوده‌اند ! [ يعنى افراد عادى كه جاى خود دارند ، پادشاهان بزرگ نيز در معرض دست برد ستارگان هستند . ] 5 - اگر چه داشتن گوشواره‌ى طلا و لعل ، موجب سنگينى گوش است ( يعنى موجب تكبّر و سرسنگينى مىشود ) ، اما نصيحت مرا گوش كن زيرا كه روزگار خوشى ، زودگذر است . 6 - چشم بد از خال تو دور باد ، زيرا كه خال تو در ميدان زيبايى ، حتى از ماه و خورشيد هم پيش مىافتد . [ حسن و زيبايى را به صفحه‌ى شطرنجى مانند كرده كه خال معشوق با پيش راندن يك مهره‌ى پياده ، بازى را از خورشيد و ماه مىبرد ! ] 7 - به آسمان بگو : عظمت خود را به رخ ما مكش و به خود مناز زيرا كه در ديدگاه عشق ، خرمن ماه يك جو و خوشه‌ى ستاره‌ى پروين دو جو بيشتر نمىارزد . 8 - سرانجام آتش زهد ريايى خرمن دين را خواهد سوزاند . پس اى حافظ ، اين خرقه‌ى پشمينه را
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 608 | شمس الدين حافظ