نمىكند دل من ميل زهد و توبه ، ولى * به نام خواجه بكوشيم و فرِّ دولتِ او
مدام خرقهى حافظ به باده در گرو است ! * مگر ز خاكِ خرابات بود فطرت او !
1 - به جان پير خرابات و حق همنشينى او سوگند ، كه من آرزويى جز خدمت كردن به او در سر ندارم .
2 - اگر چه بهشت جاى گناهكاران نيست ، شراب بياور كه به دعاى خير او پشت گرم و اميدوار هستم . [ يعنى اميدوارم كه دعاى پير خرابات موجب آمرزش گناهان من شود . ]
3 - چراغ صاعقهى آن ابر رحمت ، كه آتش عشق او را به خرمن وجود من افكند ، پيوسته روشن باد . [ چراغ صاعقه ، تشبيه صاعقه به چراغ و استعاره از محبت و مقصود از سحاب ، به استعاره دوست است . بنابراين ، مىگويد : آتش عشق آن دوست - كه خرمن وجود مرا در خود گرفت - هرگز خاموش مباد ! ]
4 - اگر سرى را افتاده بر آستانهى ميخانه ديدى ، آن را با پا مزن ! زيرا كه از نيت او باخبر و آگاه نيستى ! [ با پا زدن ، كنايه از خوار شمردن و تحقير كردن است . ]
5 - جام شراب را بياور ؛ زيرا كه ديشب ، فرشتهى غيبى در حالت مستى به من مژده داد كه فيض رحمت و بخشش او فراگير و همگانى است .
6 - اين گونه به چشم حقارت و خوارشمارى در من نگاه نكن ؛ زيرا كه گناه و زهد ، همه به مشيّت و ارادهى خداوند مربوط است . [ يعنى اگر من گناه مىكنم و شراب مىنوشم و زاهد عبادت مىكند ، هر دو از مشيّت الهى سرچشمه مىگيرد . ]
7 - دل من هرگز ميلى به زهد و توبه ندارد . ولى براى حفظ شكوه و عظمت دستگاه خواجه ، در اين راه خواهيم كوشيد . [ مقصود از خواجه احتمالا وزير وقت است . مىگويد ، ما اهل توبه و زهد و از علاقهمندان به آن نيستيم ، اما چون وابسته دستگاه خواجهايم ، براى حفظ شوكت او تلاش مىكنيم . ]
8 - خرقهى حافظ ، پيوسته در گرو شراب است . گويى گل وجود او را از خاك خرابات سرشتهاند !
406 - كهنه كشتهزار
گفتا برون شدى به تماشاىِ ماهِ نو * از ماهِ ابروانِ منت شرم باد ، رو
عمريست تا دلت ز اسيران زلف ماست * غافل ز حفظِ جانبِ يارانِ خود مشو