تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 605

مساهمون:

ص٦٠٥
من چو گويم كه قَدَح نوش و لبِ ساقى بوس * بشنو از من ؛ كه نگويد دگرى بهتر از اين !
كلك حافظ شكرين ميوه نباتيست ، بچين * كه در اين باغ نبينى ثمرى بهتر از اين
1 - بر گروه رندان و وارستگان بهتر از اين نظرى بيفكن و بر در ميكده بهتر از اين گذرى كن ! 2 - لطفى كه لب تو در حق من مىكند ، بسيار خوب است ! اما چه خوب‌تر خواهد بود اگر اندكى بيش از اين لطف كند ! [ مقصود از لطف لب يار ، سخن يا بوسه‌ى شيرين اوست ! ] 3 - به آن‌كس كه انديشه‌ى بلند او گره از كار جهان باز مىكند بگو كه در كار ما بهتر از اين نظرى بيفكن . 4 - نصيحت‌گوى من گفت : عشق ، جز غم و اندوه چه هنرى دارد ؟ برو اى خواجه ! آيا هنرى بهتر از اين مىتوان نشان داد ؟ 5 - اگر دل‌بسته‌ى آن فرزند عزيز نباشم چه كنم ؟ روزگار هرگز فرزندى و پسرى بهتر از اين به خود نديده است ! 6 - هنگامى كه من مىگويم شراب بنوش و لب ساقى را ببوس ، سخن مرا گوش كن ؛ زيرا كسى بهتر از اين سخنى نگفته است . 7 - قلم حافظ ، درختى است كه ميوه‌اى شيرين دارد . ميوه‌ى قلم او را بچين ؛ زيرا كه در باغ هستى ، ميوه‌اى بهتر از اين نخواهى ديد . [ روشن است كه مقصود از ميوه‌ى قلم ، همان شعر و سخن شاعر است . ]

405 - چراغ صاعقه

به جانِ پير خرابات و حقِّ صحبت او * كه نيست در سرِ من جز هواىِ خدمتِ او
بهشت اگر چه نه جاى گناهكاران است * بيار باده كه مستظهرم به همّتِ او
چراغِ صاعقه‌ى آن سحاب روشن باد * كه زد به خرمن ما آتشِ محبّتِ او
بر آستانه‌ى ميخانه گر سرى بينى * مزن به پاى كه معلوم نيست نيّتِ او
بيا كه دوش به مستى سروشِ عالم غيب * نويد داد كه عام است فيضِ رحمتِ او
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست * كه نيست معصيت و زهد بىمشيّتِ او
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 605 | شمس الدين حافظ