خونم بخور ، كه هيچ مَلَك با چنان جمال * از دل نيايدش كه نويسد گناهِ تو
آرام و خواب خلقِ جهان را سبب تويى * زان شد كنارِ ديده و دل تكيهگاهِ تو
با هر ستارهاى سر و كار است هر شبم * از حسرتِ فروغِ رخ همچو ماهِ تو
يارانِ همنشين همه از هم جدا شدند * ماييم و آستانهى دولتپناهى تو
حافظ ، طمع مَبُر ز عنايت كه عاقبت * آتش زند به خرمنِ غم دودِ آهِ تو
1 - اى دلبرى كه خاك راه تو ، مانند مشك نافهء آهوى چين ارزشمند و خورشيد پرورش يافته در سايهء گوشهى كلاه توست . [ خونبهاى نافهء چين ، مشك است به اعتبار اين كه مشك درون نافه همان خونى است كه از تن آهو در كيسهى نافه جمع شده است . مقصود از مصراع دوم ، آن است كه خورشيد با همهى درخشندگى ، در سايهء گوشهى كلاه تو پرورش يافته ، يعنى تو از خورشيد هم درخشانتر و باشكوهترى ! ]
2 - اى آن كه من فداى ناز چشم سياه تو گردم ! با ناز و خرامان بيرون بيا ؛ زيرا كه نرگس ناز و كرشمه را از حد و اندازه بيرون برده است .
3 - مرا بكش و خونم را بريز ! زيرا كه هيچ فرشتهاى راضى نمىشود با چنين جمال و زيبايى كه تو دارى ، گناه تو را بنويسد !
4 - تو موجب آرامش و خواب مردم جهان هستى ! ازاينرو جايگاه تو در دل و چشم مردم است .
[ در چشم و دل جا داشتن ، كنايه از عزيز بودن است . ]
5 - از حسرت ديدار نور چهرهى تو - كه مانند ماه است - هر شب ، با ستارگان آسمان به گفتوگو مىپردازم و به تماشاى آنها مىنشينم !
6 - ياران همنشين ، همه از هم جدا شدند ؛ تنها ما هستيم كه در آستانهى تو - كه پناهگاه بخت و دولت است - ماندهايم .
7 - اى حافظ ، از لطف و عنايت دوست نااميد مباش ؛ زيرا كه سرانجام آه سوزان تو آتش به خرمن غم خواهد افكند . [ غم را به خرمنى و آه خود را به آتشى مانند كرده كه آن خرمن را خواهد سوزاند . ]
410 - جام جانافزاى تو
اى قباىِ پادشاهى راست بر بالاى تو * زينتِ تاج و نگين از گوهرِ والاى تو
آفتابِ فتح را هر دم طلوعى مىدهد * از كلاهِ خسروى رخسارِ مهسيماى تو