مفروش عطرِ عقل به هندوىِ زلفِ ما * كآن جا هزار نافهء مشكين به نيمجو
تخمِ وفا و مهر در اين كهنه كِشتزار * آنگه عيان شود كه بُوَد موسم دِرو
ساقى بيار باده كه رمزى بگويمت * از سِرّ اختران كهن سير و ماهِ نو
شكل هلال هر سرِ مه مىدهد نشان * از افسرِ سيامك و تركِ كلاهِ زو
حافظ جناب پير مغان مأمن وفاست * درسِ حديثِ عشق بر او خوان و زو شنو
1 - گفت : تو كه براى تماشاى ماه نو بيرون آمدى ، برو و از هلال ابروان من شرم كن ! [ يعنى با وجود هلال ابروان من ، چرا به ماه نو مىنگرى ؟ ]
2 - يك عمر است كه دل تو از جمله اسيران حلقهى گيسوى ماست ؛ پس ، از رعايت حال ياران خود غافل مشو ! [ و ما را ترك مكن و ماه آسمان را بر ما مگزين ! ]
3 - عطرِ عقل خود را در برابر گيسوى سياه ما به رخ مكش ! زيرا كه در برابر زلف مشكين ما ، هزار نافهء مشك ، نيمجو بيشتر نمىارزد . [ به عقل شخصيت بخشيده و او را به عطارى مانند كرده كه عطر خود را به رخ مىكشد . هندوى زلف ، تشبيه زلف به هندو و مقصود از آن گيسوى سياه يار است كه از هزار نافهء مشكين بوياتر است . بنابراين ، مىگويد : در برابر گيسوى مشكين و معطر ما ، عطر عقل هرگز بويايى و ارزشى ندارد . ]
4 - در اين كشتزار كهنهى جهان ، بذر وفادارى و مهربانى وقتى آشكار مىشود كه فصل درو رسيده باشد . [ دنيا را مانند كشتزار و وفا و مهر را مانند بذرى كاشتهشده در اين كشتزار به شمار آورده است . ]
5 - اى ساقى ، شراب بياور تا ( با نوشيدن آن ) از راز ستارگان قديمى و ماه نو ، رمزى برايت بگويم .
[ يعنى با نوشيدن شراب و سرمست شدن ، مىتوان به راز گردش ماه و ستارگان پى برد . ]
6 - شكل ماه نو در آغاز هر ماه از تاج سيامك و ترك كلاه زو تهماسب نشان دارد . [ يعنى ماه نو ، اين راز را مىگويد كه شاهان بسيارى در خاك خفتهاند . ]
7 - اى حافظ ! بارگاه پير مغان پناهگاه مهر و وفاست . بنابراين درس داستان عشق را نزد او بخوان و از او فرا بگير .
407 - مزرع سبز فلك
مزرعِ سبزِ فلك ديدم و داسِ مهِ نو * يادم از كِشتهءِ خويش آمد و هنگام دِرو
گفتم اى بخت بخفتيدى و خورشيد دميد * گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو