تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 604

مساهمون:

ص٦٠٤
1 - شراب لعل‌گون بنوش و به چهره‌ى ماهرويان نگاه كن . بر خلاف مذهب و مرام آنان به چهره‌ى اينان بنگر . [ آنان ، به قرينه‌ى بيت بعد ، صوفيان رياكار هستند . و مقصود از اينان ، ماهرويان است . ] 2 - ( آنان كه ) در زيرجامهء رنگين صوفيانه‌ى خود ، كمندها دارند ! بنگر كه اين كوته‌آستينان چه دراز دست و تجاوزكارند ! [ كوته‌آستينان ، كنايه از صوفيان است به اعتبار آن كه خرقه‌ى صوفيان آستين كوتاه بوده است . ] 3 - در برابر من دو جهان سر فرونمىآرند . ناز و تكبر گدايان و خوشه‌چينان را نگاه كن . [ مقصود از خرمن ، مجازا محصول و نتيجه‌ى كار است . يعنى اين گدايان متكبر و خودبين حتى به حاصل دو جهان اعتنا نمىكنند ! ] 4 - ناز دلبران نازنين و نياز اهل دل را ببين ! نازنينان براى بهاى هر كرشمه‌ى خود ، هزار جان مىخواهند ! [ نسخه‌ى خانلرى مصراع اول را اين گونه ضبط كرده است : گره ز ابروى مشكين نمىگشايد يار . ] 5 - وفادارى و رعايت حق صحبت ياران و همنشينان را ببين ! آن دلبر ، حقوق صحبت و همنشينى ما را به باد داد و رفت . 6 - راه رهايى من ، آن است كه اسير عشق شوم . بنگر كه عاقبت‌انديشان و دورنگران چه فكرى در سر دارند ! [ به طعنه مىگويد : بنگر كه من عاقبت كار را چگونه مىبينم ! همه در فكر خلاصىاند و من در فكر اسارت ! ] 7 - همنشينى با دوست ، تيرگى و كدورت دل حافظ را از ميان برد . بنگر كه صفاى دعا و توجه پاكان و پرهيزگاران چه قدر اثربخش است !

404 - هنرى بهتر از اين ؟

مىفكن بر صفِ رندان نظرى بهتر از اين * بر در ميكده مىكن گذرى بهتر از اين
در حق من لبت اين لطف كه مىفرمايد * سخت خوب است ، و ليكن قَدَرى بهتر از اين
آن كه فكرش گره از كارِ جهان بگشايد * گو در اين كار بفرما نظرى بهتر از اين
ناصحم گفت كه جز غم چه هنر دارد عشق * برو اى خواجه‌ى عاقل ، هنرى بهتر از اين ؟ !
دل بدان رودِ گرامى چه كنم گر ندهم * مادرِ دهر ندارد پسرى بهتر از اين !