تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 602

مساهمون:

ص٦٠٢
7 - دوستان ، من به خاطر دهان او ( بوسه بر لب‌هاى او ) جان خود را نثار كرده‌ام . ببينيد كه او چگونه ، چيزى مختصر و كوچك را ، حتى در ازاى جان ، از من مضايقه مىكند ! [ مقصود از چيزى مختصر ، دهان كوچك يار است . در ادامه‌ى گله از يار جفاكار خطاب به دوستان مىگويد : با آن كه من حاضرم جان خود را به خاطر دهان كوچك او نثار كنم ، او بوسه‌ى خود را از من دريغ مىدارد ! ] 8 - حافظ ! صبور باش ؛ زيرا كه اگر درس غم به همين‌گونه باشد ، عشق در هر گوشه ، من ، افسانه‌ها و داستان‌ها خواهد خواند ! [ يعنى ، عشق او مرا شهره‌ى عالم خواهد ساخت . ]

402 - چشم شيرگير

نكته‌اى دلكش بگويم خالِ آن مَهرو ببين * عقل و جان را بسته‌ى زنجيرِ آن گيسو ببين
عيبِ دل كردم كه وحشى وضع و هر جايى مباش * گفت چشمِ شيرگير و غنجِ آن آهو ببين
حلقه‌ى زلفش تماشاخانه‌ى بادِ صباست * جان صد صاحب‌دل آنجا بسته‌ى يك مو ببين
عابدانِ آفتاب از دلبرِ ما غافل‌اند * اى ملامت‌گو خدا را رو مبين آن رو ببين
زلفِ دل دزدش صبا را بند بر گردن نهاد * با هوادارانِ رهرو حيله‌ى هندو ببين
اين كه من در جست‌وجوىِ او ز خود فارغ شدم * كس نديده‌ست و نبيند مثلش ، از هر سو ببين
حافظ ار در گوشه‌ى محراب مىنالد ، رواست * اى نصيحت‌گو خدا را آن خمِ ابرو ببين
اى مرادِ شاه منصور اى فلك سر بر متاب * تيزى شمشير بنگر ، قوّتِ بازو ببين
1 - نكته‌ى دل‌نشينى مىگويم : به خال آن يار زيباى ماهرو نگاه كن و ببين كه چگونه عقل و جان در زنجير گيسوى او گرفتارند . 2 - بر دل خود خرده گرفتم كه اين گونه وحشى صفت و هرزه‌گرد مباش ؛ گفت : به چشم شيرگير و ناز و كرشمه‌ى ابروان آن آهو نگاه كن . [ تا بدانى چرا چنين حال و وضعى دارم . شيرگير ، يعنى شير شكار و آهو استعاره از معشوق است . مىگويد ناز چشمان آن معشوق آهووش حتى شير را گرفتار مىكند . ] 3 - حلقه‌ى گيسوى او تماشاگه باد صباست و بنگر كه چگونه جان صد عارف و صاحب‌دل در آن حلقه گرفتار است .