تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 601

مساهمون:

ص٦٠١

401 - بس حكايت‌هاى شيرين

چون شوم خاكِ رهش دامن بيفشاند ز من * ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من !
روىِ رنگين را به هركس مىنمايد همچو گُل * ور بگويم بازپوشان بازپوشاند ز من !
چشم خود را گفتم آخر يك نظر سيرش ببين * گفت مىخواهى مگر تا جوىِ خون راند ز من ؟
او به خونم تشنه و من بر لبش ، تا چون شود * كام بستانم از او يا داد بستاند ز من ؟
گر چو فرهادم به تلخى جان برآيد باك نيست * بس حكايت‌هاىِ شيرين بازمىماند ز من
گر چو شمعش پيش ميرم بر غمم خندان شود * ور برنجم خاطرِ نازك برنجاند ز من
دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگريد * كاو به چيزى مختصر چون بازمىماند ز من
صبر كن حافظ ، كه گر زين دست باشد درس غم * عشق در هر گوشه‌اى افسانه‌اى خواند ز من
1 - وقتى خاك راه او مىشوم ، از من دورى مىكند و اگر به او بگويم دل خود را به سوى من بگردان ، روى خود را از من مىگرداند ! [ دامن افشاندن ، كنايه از دست كشيدن و دور شدن است . اما شاعر به مفهوم حقيقى اين تعبير هم نظر دارد . مىگويد : من وقتى خاكى مىشوم در زير قدم‌هايش ، او دامن خود را مىافشاند و خاك را دور مىكند . دل گرداندن ، يعنى احساسات خود را تغيير دادن . در اينجا يعنى نسبت به عاشق توجه و از او دلجويى كردن . ] 2 - روى زيباى خود را مانند گل به هركس نشان مىدهد ؛ و اگر بگويم چهره از بيگانه بپوشان ، از من رو مىپوشاند ! [ يعنى ، هر چه من مىخواهم ، او عكس آن را عمل مىكند ! ] 3 - به چشم خود گفتم : آخر يك‌بار او را سير تماشا كن . چشمم گفت : آيا مىخواهى كه او اشك خونين از من جارى كند ؟ [ يعنى آن چنان خشم گيرد كه رودى از اشك خونين از چشمم جارى شود ! ] 4 - او به خون من تشنه است و من تشنه‌ى بوسيدن لب‌هاى او هستم . بايد ديد سرانجام چه مىشود : من از لب او بهره‌مند مىشوم يا او از من انتقام مىگيرد ؟ 5 - اگر در راه عشق او مانند فرهاد جان ببازم باكى نيست ؛ زيرا كه پس از مرگ من ، داستان‌هاى شيرينى از ماجراى اين عشق باقى مىماند . [ حكايت‌هاى شيرين ، ايهام لطيفى دارد ؛ معنى دوم آن حكايت‌ها و ماجراهاى عشق شيرين نسبت به خسرو است . ] 6 - اگر مانند شمع ، پيش روى او بميرم ، او از غم و رنج من شادمان مىشود و مىخندد ؛ و اگر از او - به سبب اين جفا - برنجم ، دل نازك او از من مىرنجد !