2 - اى دل ، ديدى كه پس از عمرى زهدورزى و علمآموزى ، در سر پيرى ، ديدهى معشوقهباز من با من چه كرد و چه بر سر من آورد . [ يعنى چشم معشوقهباز ، مرا به دام عشق زيبارويان افكند و زهد و علم مرا بر باد داد ! ]
3 - اين گونه كه محراب ابروان تو ، حضور قلب مرا در نماز از بين مىبرد ، بيم آن دارم كه ايمانم هم ويران شود و بر باد رود .
4 - با خود انديشيدم كه با جامهى كبود صوفيانه ، نشانههاى عشق خود را پنهان مىكنم ؛ اما اشك ، افشاگر بود و راز عشق مرا آشكار كرد .
5 - يار مست است و از حريفان و همدمان خود يادى نمىكند . يادش به خير ساقى مسكيننواز من [ كه هرگز حريفان را فراموش نمىكرد ! ]
6 - يا رب ! آن باد صبا كى مىوزد كه با بوى خوش كرم و بزرگوارى دوست كه با خود مىآورد ، چاره ساز كار من باشد ؟
7 - اكنون ، گريهى بيهوده و بىحاصلى سر مىدهم تا ببينم تصورات باطل من كى به حقيقت مىپيوندد ؟ [ نقش بر آب زدن ، به معنى كنايى كار بىحاصل كردن است . در عين حال در اين غزل خواجه و ديگر غزلهايى كه اين تعبير را به كار برده ، مفاهيم ديگرى هم از آن برداشت مىشود . از جمله آن كه : اكنون با گريه كردن ، نقش وجود خود را بر آب مىزنم و وجود نفسانى خود را ويران مىكنم تا روزى از اين وجود مجازى ، به حقيقت وجود خود و به حقيقت عشق دوست پى برم . ]
8 - مانند شمع ، در عين خنده و شادى بر حال خود مىگريم . بايد ديد كه سوز و گداز دل من سرانجام در تو سنگدل چه اثر مىكند . [ شعله كشيدن شمع تصويرى از خنده و آب شدن موم شمع كنايه از گريهى اوست . و چون ، اين هر دو هم زمان انجام مىگيرد ، گريه و خندهى شمع را توامان فرض مىگيرد و آنگاه حال خود را كه در سوز و گداز است و اشك مىريزد با حال شمع مىسنجد . ]
9 - اى زاهد ، چون از نماز تو كارى پيش نمىرود و نتيجهاى به دست نمىآيد ، بازهم مستى شبانه و راز و نياز من بر زهد تو برترى دارد .
10 - اى باد صبا ! حافظ از شدت گريه سوخت ! حال او را به پادشاه دوستپرور و دشمنسوز من بازگو كن .
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 600
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٦٠٠