بينداز . [ نگاه معشوق را به سبب زيبايى به آهوى شير شكار مانند كرده و آفتاب را به اعتبار آن كه در برج اسد قرار مىگيرد ، شير ناميده است . و مشترى ، ستارهاى است كه وقتى در برج قوس قرار مىگيرد در اوج تابندگى است . بنابراين حاصل كلام اين است كه : با نگاه زيبا و درخشانت خورشيد را و با ابروان كمانيت ، ستارهى مشترى را از رونق بينداز ! ]
6 - هنگامى كه زلف سنبل با وزش باد به هر سو عطر مىپراكند ، تو با گيسوى عنبر بوى خود ، قيمت آن را بشكن و آن را بىاعتبار كن !
7 - هنگامى كه بلبل ، فصاحت و شيوايى نغمهى خود را به رخ مىكشد ، اى حافظ تو با سخن گفتن به زبان درى قدر و قيمت فصاحت بلبل را بشكن . [ تا بيت ششم ، مخاطب شاعر دلبر است و مفهوم كلى ابيات ، ترجيح دادن فضيلتهاى معشوق بر سامرى ، حور ، پرى ، خورشيد ، ستاره و سنبل است . در بيت هفتم خود را مخاطب قرار مىدهد و فصاحت شعر و سخن خود را از نغمهى دلنشين بلبل برتر مىنهد . ]
400 - محراب ابروى تو
بالابلندِ عشوهگرِ نقشبازِ من * كوتاه كرد قصّهء زهدِ درازِ من
ديدى دلا كه آخر پيرى و زهد و علم * با من چه كرد ديدهى معشوقهبازِ من ؟
مىترسم از خرابى ايمان كه مىبرد * محراب ابروىِ تو حضور نمازِ من
گفتم به دلقِ زرق بپوشم نشانِ عشق * غمّاز بود اشك و عيان كرد راز من
مست است يار و يادِ حريفان نمىكند * ذكرش به خير ساقىِ مسكيننوازِ من
يا رب كى آن صبا بوزد كز نسيم آن * گردد شامهى كرمش كارسازِ من
نقشى بر آب مىزنم از گريه حاليا * تا كى شود قرينِ حقيقت مجازِ من
بر خود چو شمع خنده زنان گريه مىكنم * تا با تو سنگدل چه كند سوز و سازِ من
زاهد چو از نماز تو كارى نمىرود * هم مستى شبانه و راز و نيازِ من
حافظ ز گريه سوخت بگو حالش اى صبا * با شاهِ دوستپرورِ دشمنگدازِ من
1 - آن دلبر بالابلند و عشوهگر و فريبكار من ، داستان زهد دراز مرا كوتاه كرد . [ يعنى مرا كه مدتها زهد پيشه كرده بودم فريفت و من ترك زهد و تقوا كردم ! ]