8 - اى ساقى ، كه آرزو دارم جامت از شراب صاف هرگز تهى نباشد ، از روى لطف و عنايت ، به من دردىنوش نظرى بيفكن .
9 - هنگامى كه شاد و سرمست با جامهى زرافشان مىگذرى ، يك بوسه براى حافظ پشمينه پوش نذر كن !
399 - آهوان نظر
كرشمهاى كن و بازارِ ساحرى بشكن * به غمزه رونق و ناموسِ سامرى بشكن
به باد ده سر و دستارِ عالمى ، يعنى * كلاه گوشه به آيين سرورى بشكن
به زلف گوى كه آيينِ دلبرى بگذار * به غمزه گوى كه قلب ستمگرى بشكن
برون خرام و ببر گوىِ خوبى از همهكس * سزاىِ حور بده رونقِ پرى بشكن
به آهوانِ نظر شيرِ آفتاب بگير * به ابروانِ دو تا قوسِ مشترى بشكن
چو عطرساى شود زلفِ سنبل از دمِ باد * تو قيمتش به سر زلفِ عنبرى بشكن
چو عندليب ، فصاحت فروشد اى حافظ * تو قدر او به سخن گفتنِ درى بشكن
1 - با ناز و كرشمهى خود بازار جادوگرى را از رونق بينداز و با اشارهى چشم خود رواج كار و شهرت سامرى را از ميان ببر ! [ به ماجراى جادوگر سامرى در غياب موسى ( ع ) و ساختن گوسالهى طلايى و فريفتن مردم ، اشاره دارد . مقصود آن است كه ناز و كرشمهى تو از جادوى جادوگران گيراتر و مؤثرتر است . ]
2 - سر و دستار همهى مردم را در ازاى شراب بده و به شيوهى سرورى و بزرگى كلاه گوشهى خود را بشكن . [ كلاه گوشه شكستن ، كنايه از شيكپوشى و ناز و تفاخر است . ]
3 - به گيسوى خود بگو كه رسم سركشى را رها كند و به ناز و غمزهات بگو كه قلب ستمگرى و جفا را بشكند . [ به تمام عناصر ، گيسو ، ناز و غمزه و ستمگرى ، شخصيت بخشيده است . ]
4 - با ناز بيرون بيا و در خوبى از همهكس پيشى بگير ؛ سزاى حور را در كف او بگذار و رونق كار پرى را بشكن . [ يعنى با جلوهگرى خود ، حور و پرى را از ميدان حسن و دلبرى بيرون كن . ]
5 - با آهوان نگاهت خورشيد را شكار كن و با كمان ابروانت ، كمان مشترى را بشكن و از اعتبار