تماشا كن . [ خم ابروى يار را به طاق و چشم يار را به روزنه و پنجرهاى در زير طاق مانند كرده مىگويد :
بيا و اين طاق و پنجرهى زيبا را تماشا كن . ]
4 - ستارهاى كه در شب هجران مىتابد ، نورى نمىافشاند ؛ پس اى محبوب ، بر بالاى قصر خود بيا و با چهرهى چون ماهت ، شب تاريك ما را روشن كن . [ چراغ مه ، استعاره از چهرهى زيبا و نورانى معشوق است . ]
5 - به فرشتهى نگهبان بهشت بگو كه خاك مجلس ما را به عنوان تحفه به بهشت ببرد و آن را عود آتشدان كند . [ يعنى خاك اين مجلس روحانى ما مانند عود خوشبوست . ]
6 - از اين كلاه و اين خرقهى صوفيانه سخت به تنگ آمدهام ؛ اى محبوب با يك كرشمهى صوفىكش مرا به قلندرى وارسته بدل كن . [ يعنى با يك كرشمه حالت پرتزوير صوفيانه را در من بكش تا وارسته و يكرو شوم . ]
7 - چون همهى زيبارويان تحت الشعاع زيبايى تو هستند ، پس در برابر گل ياس ناز و كرشمه و در برابر صنوبر با قامت موزون خود جلوهگرى كن .
8 - اى ساقى ، نفس فضول من داستانهاى بسيار سر مىدهد ، تو به نفس گوش مسپار ! به كار خود بپرداز و همچنان شراب در جام بريز !
9 - نور جمال تو چشم عقل و ادراك را خيره كرد . بيا و با فروغ زيبايى خود ، سراپردهى خورشيد را نورانى كن . [ يعنى زيبايى تو آن چنان خيرهكننده است كه نه تنها حجابى در برابر عقل و ادراك مىكشد بلكه مىتواند به خورشيد نور ببخشد ! ]
10 - اميد ديدار شيرين و گواراى تو در حد و توان ما نيست . ما را به بوسهاى از لب لعلگون شكرين خود حواله كن . [ وصال يار را به قند و لب شيرين او را به شكر مانند كرده مىگويد : چون رسيدن به قند در توان ما نيست ، به شكر راضى هستيم ! ]
11 - لب جام شراب را ببوس و آنگاه آن را به عاشقان خود بده و با اين كار لطيف و ظريف ، همنشينان خود را سرخوش و شادمان كن . [ تردماغ كردن يا دماغ را تر كردن ، يعنى موجبات شادى و آسودگى خاطر را فراهم آوردن و از دل تنگى رها كردن . ]
12 - پس از همراه شدن با عيش و شادمانى و عشقورزى با زيبارويان ، از جملهى كارهاى ضرورى اين است كه شعر حافظ را از بركنى !
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 596
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٥٩٦