را از شراب پر كنى !
5 - ما مرد زهد و توبه و لافوگزاف صوفيانه نيستيم . با ما ، از جام شراب صاف و زلال سخن بگو .
6 - اى حافظ ! كار درست بادهپرستى است ! پس برخيز و عزم خود را براى انجام كار درست ( يعنى شراب نوشيدن ) جزم كن !
397 - ستارهى شب هجران
ز در درآ و شبستانِ ما منوّر كن * هواىِ مجلسِ روحانيان معطّر كن
اگر فقيه ، نصيحت كند كه عشق مَباز * پيالهاى بدهش گو دِماغ را تر كن !
به چشم و ابروىِ جانان سپردهام دل و جان * بيا بيا و تماشاىِ طاق و منظر كن
ستارهى شبِ هجران نمىفشاند نور * به بامِ قصر برآ و چراغِ مَهْ بر كن
بگو به خازنِ جنّت كه خاكِ اين مجلس * به تحفه بر سوىِ فردوس و عود مجمر كن
از اين مُزوّجه و خرقه نيك در تنگم * به يك كرشمهى صوفىوَشم قلندر كن
چو شاهدان چمن زيردست حُسنِ توانَد * كرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر كن
فضولِ نفس حكايت بسى كند ساقى * تو كار خود مده از دست و مىْ به ساغر كن
حجابِ ديدهى ادراك شد شعاع جمال * بيا و خرگهِ خورشيد را منوّر كن
طمع به قندِ وصال تو حدِّ ما نبوَد * حوالتم به لب لعلِ همچو شكّر كن
لبِ پياله ببوس آنگهى به مستان ده * بدين دقيقه دماغِ معاشران تر كن
پس از ملازمت عيش و عشقِ مهرويان * ز كارها كه كنى شعر حافظ از بر كن !
1 - اى محبوب از در سراى من به درون بيا و شبستان ما را نورانى و هواى مجلس اهل معنا و صفا را عطرآگين كن .
2 - اگر دانشمند دينى تو را نصيحت كند كه عشقبازى مكن ، جام شرابى به او بده و بگو كه با نوشيدن شراب دماغ خود را تر كن . [ دماغ را تر كردن ، كنايه از شاد و با نشاط بودن است . يعنى خود را از اين خشكى و عبوسى برهان و شاد باش . ]
3 - دل و جان خود را به چشم و ابروى جانان سپردهام . بيا بيا و طاق ابروى يار و روزنهى چشم او را