مرغِ كمحوصله را گو غمِ خود خور ، كه بر او * رحمِ آنكس كه نهد دام چه خواهد بودن ؟
باده خور ، غم مخور و پند مُقلّد منيوش * اعتبارِ سخن عام چه خواهد بودن ؟
دست رنجِ تو همان بِهْ كه شود صرف به كام * دانى آخر كه به ناكام چه خواهد بودن
پيرِ ميخانه همىخواند معمّايى دوش * از خطِ جام كه فرجام چه خواهد بودن
بردم از ره دلِ حافظ به دف و چنگ و غزل * تا جزاىِ من بدنام چه خواهد بودن !
1 - به راستى خوشتر از فكر شراب و جام چيست ؟ تا ببينم كه سرانجام كار چه خواهد بود .
2 - تا كى بايد غم دل را خورد در حالى كه روزهاى عمر به پايان مىرسد ؟ بگذار نه دل و نه روزگار باشد ، مگر چه مىشود ؟
3 - به پرندهى كمحوصله و ناتوان بگو به فكر رهايى خود باشد ؛ زيرا كسى كه براى شكار او دام نهاده ، چه ترحمى به حالش خواهد كرد ؟ [ يعنى هرگز به حال او رحمى نخواهد كرد . ]
4 - شراب بنوش و غم مخور و پند افراد مقلّد را گوش مكن ! آخر سخن مردم نادان ( كه استقلال فكرى ندارند و از ديگران تقليد مىكنند ) چه ارزش و اعتبارى خواهد داشت ؟
5 - بهتر آن است كه دست رنج تو ، مطابق ميل و آرزوى خودت خرج شود . مىدانى كه سرانجام - ناگزير و بر خلاف آرزوى ما - چه پيش خواهد آمد ؟
6 - ديشب پير ميخانه به كمك خطوط جام معمايى را كشف و اعلام كرد كه سرانجام ما چگونه خواهد بود . [ مطابق روايات افسانهاى ، بر گرد جام جمشيد ، هفت خط كشيده شده بوده و هر مىگسارى ، بسته به ظرفيت خود تا يكى از آن خطوط مىتوانسته است بنوشد . و اما معمايى كه پير ميخانه كشف كرده ، در واقع سرانجام جمشيد است كه ناگزير همگان مشمول آن خواهند شد و دست از جهان خواهند كشيد . ]
7 - با آواى دف و چنگ و غزل ، دل حافظ را منحرف و او را از تقوا و پرهيزكارى دور كردم ! بايد ديد كه كيفر من گنهكار چه خواهد بود !