مكن كز سينهام آهِ جگرسوز * برآيد همچو دود از راهِ روزن
دلم را مشكن و در پا مينداز * كه دارد در سرِ زلف تو مسكن
چو دل در زلف تو بستهست حافظ * بدين سان كارِ او در پا ميفكن
1 - در آرزوى ديدن تو ، هر لحظه مانند گل جامهى خود را از گريبان تا به دامن چاك مىزنم .
[ جامه دريدن گل ، كنايه از شكوفا شدن آن است . شاعر شدت هيجان خود را از اشتياق ديدار دوست با تعبير كنايى جامه بر تن دريدن از گريبان تا به دامن ، بازگفته است . ]
2 - گل ، گويى تن لطيف تو را ديد و در باغ ( از شدت رشك ) مانند مستان جامه بر تن خود دريد .
( شكوفا شد . ) [ به گل شخصيت انسانى بخشيده است . ]
3 - من ، به سختى مىتوانم از غم عشق تو رها شوم اما تو به آسانى دلم را بردى !
4 - به گفتهى دشمنان از دوست برگشتى ! در حالى كه هيچكس با دوست خود ، دشمن نمىشود .
5 - تن تو در ميان جامه ، مانند شراب در جام ، ديده مىشود ، اما دل تو در سينهى سپيدت ، مانند آهن سخت در ميان نقره است .
6 - اى شمع ! اشك خونين از چشم خود ببار ؛ زيرا كه راز دلت بر همگان آشكار شده است . [ به شمع شخصيت بخشيده . سوختن شمع را نشانهى سوز دل او بر اثر عشق دانسته و فروريختن موم شمع را اشك شمع فرض كرده است . ]
7 - كارى مكن كه آه جگرسوز من - مانند دودى كه از روزن بيرون مىآيد - از سينهام بيرون آيد ! [ زيرا كه در آن صورت ، آه آتشينم دامن تو را خواهد گرفت ! ]
8 - دلم را - كه در حلقهى گيسوى تو جا گرفته است - مشكن و خوار مكن ! [ در پا مينداز ، يعنى پامال مكن ، خوار و بىمقدار مكن . مقصود آن است كه : با من كه دلبستهى توام جفا مكن و دلم را مشكن ! ]
9 - اكنون كه دل حافظ گرفتار حلقهى گيسوى توست ، اين گونه او را خوار و احساسات او را پامال مكن ! [ در پا افكندن ، كنايه است از خوار و زبون كردن . ]