5 - با مىپرستى و شرابنوشى ، ازآنرو نقش هستى خود را بر آب زدم ( يعنى خود را محو كردم و از خود بىخود شدم ) كه خودپرستى را از بين ببرم . [ نقش بر آب زدن ، در مفهوم واقعى خود ، يعنى نقش و تصوير را شستن و پاك كردن به كار رفته است . در مصراع دوم خود پرستيدن به نقشى و تصويرى مانند شده كه شاعر مىخواهد آن را ويران كند و از بين ببرد . ]
6 - من به لطف و بخشش تو اطمينان و اميد كامل دارم ؛ و گرنه ، بدون كششى از جانب معشوق ، كوشيدن ما چه سود دارد ؟ [ ازآنرو رحمت و لطف معشوق را به سر زلف او نسبت داده كه گيسوى يار مانند رشته و ريسمانى است محكم كه مىتوان به آن چنگ زد . ]
7 - از اين مجلس ( مجلس ) به سوى ميكده بازمىگرديم ؛ زيرا به پند واعظانى كه اهل عمل نيستند نبايد گوش كرد . [ گوش نكردن پند آنان واجب است ! ]
8 - مهر ورزيدن با چهرهى زيبا را از خط عارض يار بياموز ؛ زيرا كه گرد چهرهى خوبان گرديدن ، بسيار نيكوست . [ مىگويد : به خط عارض يار بنگر كه چگونه گرد چهرهى يار را پوشانده است . گويى گرد چهرهى او مىگردد . و از گرد چهره گرديدن ، مجازا قربان صدقه رفتن و فدا شدن را اراده كرده است . پس فداى روى زيبا شدن ، يعنى به چهرهى زيبا عشق ورزيدن را از خط عارض يار بياموز . ]
9 - اى حافظ ، بوسيدن دست زهدفروشان خطاست ! بنابراين به جز لب ساقى و لب جام شراب ، چيزى را مبوس ! [ زهدفروشان ، يعنى عابدان و زاهدانى كه به زهد خود افتخار مىكنند و آن را به رخ ديگران مىكشند . زاهدان ريايى . ]
394 - چشمهسار حسن
اى روىِ ماه منظرِ تو نوبهارِ حُسن * خال و خطِ تو مركزِ حُسن و مدارِ حُسن
در چشم پرخمار تو پنهان فنون سحر * در زلفِ بىقرارِ تو پيدا قرارِ حُسن
ماهى نتافت همچو تو از بُرجِ نيكويى * سروى نخاست چون قدت از جويبارِ حُسن
خرّم شد از ملاحتِ تو عهدِ دلبرى * فرّخ شد از لطافتِ تو روزِگار حُسن
از دام زلف و دانهى خالِ تو در جهان * يك مرغ دل نماند نگشته شكارِ حُسن
دايم به لطف ، دايهى طبع از ميانِ جان * مىپرورد به ناز ، تو را در كنارِ حُسن
گردِ لبت بنفشه از آن تازه و تر است * كآب حيات مىخورد از چشمهسار حُسن
حافظ طمع بريد كه بيند نظير تو * ديّار نيست جز رُخَت اندر ديار حسن