تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 590

مساهمون:

ص٥٩٠

393 - شهره‌ى شهر

منم كه شُهره‌ى شهرم به عشق ورزيدن * منم كه ديده نيالوده‌ام به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم * كه در طريقتِ ما كافريست رنجيدن
به پيرِ ميكده گفتم كه چيست راهِ نجات ؟ * بخواست جام مى و گفت : عيب پوشيدن !
مرادِ دل ز تماشاىِ باغ عالم چيست ؟ * به دستِ مردمِ چشم از رخ تو گل چيدن
به مىپرستى از آن نقش خود زدم بر آب * كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه * كشش چو نبود از آن سو ، چه سود كوشيدن ؟
عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس * كه وعظِ بىعملان واجب است نشنيد !
ز خطّ يار بياموز مِهر با رخ خوب * كه گِردِ عارضِ خوبان خوش است گرديدن
مبوس جز لب ساقىّ و جام مىْ حافظ * كه دستِ زهدفروشان خطاست بوسيدن !
1 - منم كه در عشق ورزيدن شهره‌ى شهر هستم . منم كه هرگز چشم خود را به « بد ديدن » نيالوده‌ام . [ بد ديدن ، دو معنا دارد : 1 ) بدبين بودن ، 2 ) از روى شهوت و هوس و نگاه ناپاك به زيبايىها و زيبارويان نگريستن . ] 2 - به عهد خود وفا و سرزنش را تحمل مىكنيم و خوش هستيم ( و از كسى آزرده نمىشويم ) ؛ زيرا كه در مرام ما رنجيدن ، نشانه‌ى كفر است . 3 - به پير ميكده گفتم : راه نجات و رستگارى كدام است ؟ جام شرابى خواست و سپس گفت : رستگارى و در عيب‌پوشى است . 4 - مقصود دل از تماشاى زيبايىهاى باغ جهان چيست ؟ مقصد و مقصود اين است كه به وسيله‌ى مردمك چشم از ديدن چهره‌ى زيباى تو لذت ببريم . [ گل چيدن ، كنايه از بهره‌مندى و لذت بردن است . از جهت تصويرسازى ، شاعر دنيا را به باغى پرگل مانند كرده و به مردمك چشم شخصيت و امكان بخشيده است كه با دست خود از اين باغ گل بچيند . اما به لحاظ تفكرات فلسفى و عرفانى به يك اصل مهم اشاره دارد و آن درك زيبايىها و لذت بردن از آن است و اين مهم در كليت يك جامعه زمانى حاصل مىشود كه افراد از آب‌وگل دل‌بستگىهاى حقير مادى بيرون آمده و ديد هنرى و زيباپرستى يافته باشند . با توجه به اين كه از ديد عرفا - همان‌طوركه پيش‌تر گفتيم - زيبايىهاى عالم ، همه جلوه‌اى از جمال محبوب ازلى است ، پس ، مقصود نهايى از ديدن چهره‌ى يار و لذت بردن از آن ، درك جمال آن جميل مطلق است . ]