1 - بهار و گل شادىانگيز و توبهشكن شد . پس تو نيز براى شادى روى گل ريشهى غم را از دل بر كن .
2 - با فرا رسيدن باد صبا ، غنچه به نشانهى هوادارى از آن ، از خود بىخود شد و پيراهن خود را بر تن دريد ! [ هم به باد صبا و هم به غنچه شخصيت بخشيده و صفت انسانى به آنها نسبت داده است .
پيراهن دريدن گل ، كنايه از شكوفا شدن گل است . ]
3 - راه راستى را از آب صاف و پاك بياموز و آزادگى را از روى راستى از سروى كه در چمن روييده طلب كن ( و بياموز ! )
4 - به برگهاى در هم پيچيدهى گل و به پيچ و تاب برگهاى گل سنبل بر روى گل ياس - كه هر دو شاهكار باد صباست - بنگر . [ كلالهى گل ، تشبيه فشردگى برگهاى گل به موى در هم پيچيده و بافته است و در مصراع دوم نيز به سنبل شخصيت بخشيده و برگهاى آن را مانند گيسوى پرچين و شكن به شمار آورده است . ]
5 - غنچه ، درست مانند عروسى كه در لحظهاى نيكو از خانه بيرون آمده و با چهرهى زيباى خود ، دل و دين مىربايد - شكوفا شد . [ بعينه ، دقيقا مانند او ، درست مانند او . ضمير در بعينه اشباعشده تلفظ مىشود ( بعينهى ) ]
6 - به اميد ديدار گل ، بلبلان و هزاران از اندوهخانهى زمستان بيرون آمدند و نغمه و فرياد سر دادند .
7 - ( در چنين فصل و موقعيتى ) به قول حافظ و فتواى پير آگاه ، از زيبارويان و جام شراب سخن بگو .
389 - آه جگرسوز
چو گُل هر دم به بويت جامه در تن * كنم چاك از گريبان تا به دامن
تنت را ديد گُل گويى كه در باغ * چو مستان جامه را بدريد بر تن
من از دست غمت مشكل بَرَم جان * ولى دل را تو آسان بردى از من
به قول دشمنان برگشتى از دوست * نگردد هيچكس با دوست دشمن
تنت در جامه چون در جامِ باده * دلت در سينه چون در سيم آهن
ببار اى شمع ، اشك از چشم خونين * كه شد سوزِ دلت بر خلق روشن