به من دادهاى ، زهر در كامم مريز .
6 - بيا و بنگر كه از آسيب اين رياكاران ، چگونه صراحى خونيندل و بربط در فرياد و خروش است ! [ شراب سرخ درون صراحى را به خون مانند كرده و به صراحى شخصيت بخشيده و آن را دلخون مىبيند و صداى ساز بربط را هم فرياد و خروش او از رياكاران فرض كرده است ! ]
7 - از سوز دل حافظ بر حذر باش ! زيرا كه سينهى او چون ديگ در حال جوشيدن است .
387 - خلوتگه خورشيد
شاهِ شمشادقدان خسروِ شيريندهنان * كه به مژگان شكند قلب همه صفشكنان ،
مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت * گفت اى چشم و چراغ همه شيرين سخنان ،
تا كى از سيم و زَرَت كيسه تهى خواهد بود ؟ * بندهى من شو و برخور ز همه سيمتنان
كمتر از ذرّه نهاى پست مشو مهر بِوَرز * تا به خلوتگهِ خورشيد رسى چرخزنان
بر جهان تكيه مكن ور قدحى مىْ دارى * شادى زهره جبينان خور و نازك بدنان
پيرِ پيمانهكش من كه روانش خوش باد * گفت پرهيز كن از صحبتِ پيمانشكنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل * مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر مىگفتم * كه شهيدانِ كهاند اين همه خونين كفنان ؟
گفت حافظ من و تو محرم اين راز نهايم ! * از مىِ لعل حكايت كن و شيريندهنان
1 - سالار خوش قامتان و سرور شيريندهنان كه با تير مژگان خود قلب همهى دلاوران صفشكن را تسخير مىكند .
2 - مست از كنار ما گذشت ، نگاهى به من درويش انداخت و گفت : اى چشم و چراغ همهى شاعران شيرين سخن ، [ چشم و چراغ ، به كنايه يعنى بسيار عزيز . بنابراين چشم و چراغ همهى شيرين سخنان يعنى اى كسى كه از همهى شاعران عزيزترى يا عزيز همهى شاعران خوشسخن هستى ! ]
3 - تا كى كيسهات از سيم و زر خالى خواهد بود ؟ بندهى من باش تا از وجود همهى سپيداندامان برخوردار شوى !