4 - تو كمتر از ذره نيستى ! پس مقام خود را درياب و عشق بورز تا سرانجام چرخ زنان مانند ذرات به خورشيد بپيوندى . [ در اين بيت ، شاعر به مفهوم عرفانى وحدت وجود نظر دارد . مىگويد : همچنان كه ذرهء نور از خورشيد سرچشمه مىگيرد و در نهايت به آن سرچشمه بازمىگردد ، سالك نيز ذرهاى از روح كل هستى و قطرهاى از درياى آفرينش است ؛ اگر اين مقام خود را دريابد و قدم در راه تكامل بگذارد ، سرانجام به منشأ هستى يعنى خداوند مىپيوندد . پس او را به شناخت مقام خود و تنزل نكردن از مقام انسانى فرا مىخواند و بشارت مىدهد كه سرانجام به خدا خواهد رسيد . بيت معروف عبرت نائينى در همين معنى است كه :
چون نور كه از مهر جدا هست و جدا نيست * عالم همه آيات خدا هست و خدا نيست . ]
5 - به دنيا اعتماد مكن و اگر شراب مىنوشى ، براى شادى زيبارويان و نازكاندامان بنوش !
6 - پير پيمانهنوش من - كه روحش شاد باد ! - گفت : از همنشينى با پيمانشكنان پرهيز كن .
7 - به دوست پناه ببر و از دشمن فاصله بگير و قطع رابطه كن . مرد خدا باش و با آسودگى از كنار شيطان بگذر ! [ يعنى اگر مرد راه حق باشى خطرى از جانب شيطان متوجه تو نخواهد بود و مىتوانى آسوده خاطر بگذرى ! ]
8 - سحرگاهان ، در باغ لاله به باد صبا مىگفتم كه : اين لالهها - كه رمز و نماد شهيدان خونين كفن هستند - به راستى شهيدان كيستند ؟
9 - باد صبا پاسخ داد كه حافظ : من و تو محرم اين راز نيستيم ! تو از شراب لعلگون و زيبارويان شيرين دهن سخن بگو ! [ موضوعى كه آشناى توست ! ]
388 - عروس غنچه
بهار و گل طربانگيز گشت و توبهشكن * به شادى رخِ گل بيخِ غم ز دل بر كن
رسيد باد صبا ، غنچه در هوادارى * ز خود برون شد و ، بر خود دريد پيراهن
طريق صدق بياموز از آبِ صافى دل * به راستى طلب آزادگى ز سروِ چمن
ز دستبردِ صبا گِردِ گُل كُلاله نگر * شكنج گيسوىِ سنبل ببين به روى سمن
عروس غنچه رسيد از حرم به طالعِ سعد * بعينه دل و دين مىبرد به وجه حسن
صفير بلبل شوريده و نفير هزار * براى وصل گل آمد برون ز بيت حَزَن
حديثِ صحبتِ خوبان و جام باده بگو * به قول حافظ و فتوىّ پيرِ صاحب فن